نقدی بر جلد دوم «افغانستان در پنج قرن اخیر» اثر میر محمد صدیق فرهنگ

«تاریخ» نویسی با چشمان بسته و وجدان خفته

Front Cover
جلد کتاب

آقای میرمحمد صدیق فرهنگ كه در دوران مبارزات مشروطه‌خواهی ‌از همرزمان «محمودی‌» و غبار بحساب می‌آمد و مورد احترام روشنفكران مترقی آنزمان قرار داشت بعد ها به علت همكاری و همگامی با دولت ظاهرشاه‌، رسیدن به سفارت و دیگر مقامات بالایی حكومتهای ارتجاعی آنوقت وجهه و اعتبارش را باخت‌.

اما بعد از لشكركشی روسها و اسارت وطن ما او از سوی ببرك منحیث مشاور صدارت تعیین گردید كه این در واقع آخرین میخ برتابوت روشنفكری و آزادیخواهی او بود. از رژیم پوشالی به هندوستان و از آنجا به امریكا رفت ‌و تاریخ «افغانستان در پنج قرن‌ اخیر» را در دو جلد نوشت‌. بررسی جلد اول را به زمان دیگر وامیگذاریم ولی كاستی‌های اساسی در جلد دوم مرا بدان داشت تا نظراتم را به عنوان صرفا یك علاقمند تاریخ وطن‌، خاضعانه تقدیم «پیام زن» كنم كه در صورت قبولیت این نشریه آزادیخواه و بنیادگراستیز آن را در صفحاتش انتشار دهد.

لازم به یادآوری است كه آقای فرهنگ‌، با پذیرش پست مشاور صدارت در آوان اشغال كشور بار خفت و خیانتی بس عظیمی را تا آخر عمر بر شانه هایش داشت‌.

اگرچه خود وی این مسئله مهم را در ضمایم بصورت زیرگوشی بعنوان یك «اشتباه» تیر كرده و درتوجیه آن (آنهم پس از آنكه مورد انتقاد قرار گرفته) «بدست

آوردن پاسپورت» را تذكر میدهد كه بسیار خنده دار و بچگانه است‌. آیا بیش از پنج میلیون مهاجر ما در روی كره زمین‌، همه با پاسپورت‌های دولت پوشالی

تاریخ همانند هر رشته اجتماعی دیگر ابدا نمیتواند جدا از سیاست باشد. پس مهم اینست كه فلان اثر در خدمت كدام سیاست نوشته شده است‌.‌

مهاجرت كرده اند یا صرفا ایجابات طبع نازك و گل مانند وی بود كه با پاسپورت و از طریق طیاره به امریكا مسافرت و به اصطلاح پناه جست‌؟

قبل از همه این خفت و تسلیم طلبی آقای فرهنگ است كه انسان را از خواندن كتابش بیزار میسازد مخصوصا كه برای آن عذری بدتر از گناه میآورد. ولی بهر حال به مثابه یك علاقمند تاریخ وطنم آنقدر زیاد به این لكه ها اهمیت نداده و خواستم بدانم آیا میشود زندگی واقعی شخصی مملو از تكیه زدن به قدرتهای ارتجاعی و ستمگر و حتی مماشات با اشغالگران وطنش و سگهای آنان باشد لیكن باز هم اثری بیافریند باوجدانی بیدار و چشمی مشتاق به سوی توده های تاریخساز؟ اما دریافتم كه هرگز. این ممكن نیست‌. نه در مورد شاعر و نویسنده‌ای و نه هنرمند و مورخ و محققی كه در موضع دفاع از مردم و آزادی پای نفشرد.

تاریخ همانند هر رشته اجتماعی دیگر ابدا نمیتواند جدا از سیاست باشد. پس مهم اینست كه فلان اثر در خدمت كدام سیاست نوشته شده است‌. علت اقبال بیسابقه‌ی مردم ما از «افغانستان در مسیر تاریخ‌» را صرفنظر از گفتن نگفته ها، باید در دیدگاه كلی ‌آزادیخواهانه و ضد ارتجاعی نویسنده آن‌، مرحوم غبار جست‌. و باز به علت همین سمت غیرفرمایشی و غیر دولتی تاریخ مذكور بود كه ارتجاع و استبداد نگذاشت بار دیگر خر شود و جلد دومش زیر چاپ رود.

Mir Ghulam Mohammad Ghubar
میرغلام محمد غبار
تاریخنگاری ضد ارتجاع که متاسفانه هیچ مورخ دیگر هموطنش با شخصیت مترقی و اثر پر ارجش "افغانستان در مسیر تاریخ" همسری نمیتواند

واقعیت اینست كه پس از غبار، دیگر تاریخ ارزشمندی از وطن ما به رشته تحریر نیامده‌. جای تاریخ پانزده سال اخیر هم كاملا خالیست‌. آنچه تا كنون نوشته شده اغلب جز بیانیه های مبتذل ایدئولوژیكی و سیاسی بنیادگرا توسط قلم بدستان خود فروخته و وابسطه به گلبدین و شركا نیست‌.

و تاریخ آقای فرهنگ یك درجه پایینتر از «تاریخ» حقشناس و امثالش قرار دارد. حقشناس ها با تاج و تازیانه‌ی اخوان در دست‌، برای مقاصد سیاسی خود و مخدومان و نیز كتمان یا توجیه یا بزرگ كردن اعمال و رفتار شان مینویسند. اما آقای فرهنگ با وحشت از اخوان و در عینحال چشمداشت از آنان مینویسد. نوع همان هراس و امید از رژیم میهنفروشان كه در نهایت ‌او را به ننگ ‌«مشاوریت صدارت‌» نیز رسانید. عمر او مجال نداد كه میدیدیم درین روزگار كه كسانی چون عبدالغفور روان فرهادی ها در بازار مكاره‌ی میهنفروشی بنیادگرایان خاین و جنایت‌پیشه آنچنان خوب و فوری خریدار دارند، آقای فرهنگ به چه مقام و منزلتی نایل میشد.

از لحن ملال آور، ثقیل و كهنه كتاب كه بگذریم‌، (۱) نویسنده در واقع به هیچ كدام از سوال های مهم در حدود دو دهه اخیر جواب نداده یا لااقل فكری تازه‌، منطقی و در نهایت تا اندازه‌ای راه گشا برای ردیابی این و آن اتفاق تاریخی را در ذهن خواننده ایجاد نمی‌كند. مثلا از روی این كتاب نمیتوان فهمید كه آیا ترور انعام الحق گران یك ترور سیاسی بود؟ علی احمد خرم وزیر پلان چرا و به اساس نقشه كدام كشور یا دسته داخلی به قتل رسید؟ میر اكبر خیبر چرا و توسط كی كشته شد؟ دلایلی كه كشته شدن او را به حفیظ اله امین نسبت میدهد چندان قانع كننده نیست‌. چنانكه خود میگوید ادعا در مورد قتل خیبر استوار بر «روایتی» است كه در «محیط شایع» گردیده بود. آیا شایعات آنهم در كشوری بسته و كور شده زیر استبداد داوود خانی‌، میتواند ارزشی به مثابه حقایق تاریخی داشته باشند؟ توقع جواب سوالهایی از آن قبیل از فردی مثل آقای فرهنگ با توجه به پیچ و مهره بودن وی در دستگاههای مختلف و روابط داخلی و خارجی بیشمار، توقع زیادی نیست‌. البته اگر فرض را بر این بگیریم كه وی به حقیقت بیشتر از موقعیت‌، بازیهای سیاسی و ملاحظه كاریهای مشكوك بها قایل بود.

از آن مهمتر در جاهاییكه نویسنده میتوانسته مردم را به حقایق پشت پرده‌، زدوبند ها و نیات دشمنان داخلی و خارجی كشور رهنمون باشد نیز راه مصلحت جویی و ناقص گویی را در پیش گرفته كه صداقتش را بعنوان مورخ بشدت خدشه دار می‌سازد. مثلا وی زمانیكه خود سفیر افغانستان در چكسلواكی بود از كشف عملیاتی تروریستی در كابل كه در پراگ طرح شده بود سخن میگوید اما چنان دم بریده كه بلافاصله دهها سوال در ذهن خواننده هجوم میآورد: طراحان نقشه كیها بودند؟ با توجه به بیكارگی سفارتهای افغانستان‌، باید روشن میساخت كه نقشه توسط كدام منبع خارجی ‌كشف و در اختیار وی قرار داده شد؟ جریان جلوگیری از اجرای نقشه مذكور بوسیله دولت چگونه بود؟ و....

در كتاب اكثرا به منابعی استناد میشود كه نویسندگان آنها اوضاع را با توجه به نفع دسته و نظریه سیاسی خود به تحلیل و تفسیر گرفته و از اعتبار زیادی برخوردار نمیباشند، مثل محمد غوث‌، ازهر، ملكیار، حقشناس‌، منصور تاراجی عضو حزب توده ایران وغیره‌. فرد اخیر الذكر بنابه انتقاد اتحادیه محصلان افغانی در تهران بخاطر گزارش های مغرضانه و غلطی كه راجع به مقاومت و دولت دست نشانده ببرك در سال ۱۳۵۹ در روزنامه «اطلاعات‌» میداد ازكار در آن روزنامه اخراج شد. (رجوع شود به نشریه صدای افغانستان شماره اول سال ۱۳۵۹ مقاله اعلام جرم علیه منصور تاراجی‌.)

هیچ احمقی تصور نخواهد كرد كه زمانیكه داكتر حسن كاكر، داكتر غفور روان فرهادی‌، داكتر حقوقی و نظایر شان به كار و زندگی زیر سایه رژیم های پوشالی ادامه میدادند، "كمونیست" شده بودند. همه میدانند كه داكتر صاحبان مذكور فقط به علت فرصت طلبی سیاسی و حفظ جان به هر قیمت به آن ذلت تن داده بودند. آنان "كمونیست" نشده بودند بلكه به ننگ نوكری برای میهنفروشان وابسته به كرملن گردن نهاده بودند.

با این اشارات مقدماتی خوبست به ترتیب پاره‌ای ازعمده ترین اشتباهات و موضع گیری های ارتجاعی در كتاب را مختصرا برشماریم‌:

نویسنده در تحلیل از ایدئولوژی‌، شكل گیری‌، فعالیت ها و وابستگی های اخوان دچار خطاها و سطحی گری های جدی شده است‌.

در صفحه ۱۳ آمده است كه

«... در مصر جنبشی بمیان آمد كه هدف آن بیدار ساختن توده‌های مردم‌، آماده ساختن آنان برای مقابله با استعمار سیاسی و نفوذ فرهنگی ممالك غیر اسلامی در جوامع مسلمان بود... با پیروی از نظرات سید جمال‌‌الدین افغانی و محمد عبده‌، شیخ حسن‌‌البنا جریان اخوان‌المسلمین را بنا گذاشت‌.»

ولی كیست نداند كه اخوان‌المسلمین در اصل بر ضد جریانات ملی‌گرای بوجود آمد كه داشت در مصر و تركیه بر ضد استعمار انگلیس ریشه می‌گرفت و از سوی دیگر خواهان جدی دگرگونی های روابط فیودالیته جامعه بود. اخوان بمثابه حافظ منافع و نظرات فیودالی‌، پیروزی این جریان ضد استعماری را در حكم نابودی خود میدید و بنا در برابر آن صف كشید. ولی چون توسن جامعه بهرحال به پیش میتازد، اخوان قادر نشد این جریان پیشرونده تاریخی را سد شود.

سید جمال الدین افغانی خواهان تجدد مناسبات سرمایه داری درجوامع عقب افتاده اسلامی و استفاده از علم و تكنولوژی برای پیشرفت یكی از مبلغان اصلی این تجدد خواهی در دربار امیر شیرعلی خان بودكه در حقیقت زمان آغاز جوانه زدن چنین مناسباتی ‌بحساب می آمد. درحالیكه اخوان مخالف تمام مظاهر دنیای پیشرفته است‌. آقای فرهنگ كه شك دارد اخوان حامی نظرات پوسیده قرون وسطایی است و ضد تمام مظاهر تمدن امروزی‌، شاید آخرین باسوادی در كشور ما باشد كه هنوز هم این ‌ابتدایی ترین درك و معلومات را در رابطه با اخوان نصیب خود نكرده ‌است‌.

معلوم نیست او بر چه پایه‌، منطق و برهانی اخوان را، آگاه كننده توده ها، مخالف استعمار و انقلابی میخواند؟ دور نمی‌رویم آیا ازنظر وی شلیك ۱۵۰۰ موشك در یكروز بر اهالی كابل‌، بر دختران و پسران و مادران سالخورده تجاوز كردن‌، كابل را به ویرانه‌ای مبدل كردن‌، دارایی های عامه را چپاول كردن و وابستگی با تمام تار و پود به سیا و آی اس آی و كشور های خارجی و... افكار و اعمالی «آگاه كننده توده ها، مخالف استعمار و انقلابی» اند؟

مطمئنا اخوان هم از اطلاق آنچنان ستایش ها بر خود شرم خواهند كرد ولی متاسفانه وجدان «تاریخ نویس» ما نمی‌لرزد كه ‌سخاوتمندانه این جریان خاین‌، كثیف و ضد علم و ترقی را متصف به آن صفات مثبت بسازد.

آقای فرهنگ از جریان جنبش های روشنفكران دوران اخیر بی‌اطلاع است و یا اینكه مصلحت مشاورت صدارت و دریافت پاسپورت وی را به كتمان حقایق وامیدارد. صرفا با تذكر تعداد نمایندگان تمام جریانات سیاسی در اتحادیه محصلان آنزمان «قدرت» اخوان در سطح پوهنتون روشن میتواند شود: از جمله ۵۶ نفر نماینده كه از تمام فاكولته ها انتخاب شده بودند شعله جاوید با ۲۱ نفر، خلق ۷ نفر، پرچم ۹ نفر، اخوان ۹ نفر، ملت یك نفر، افغان ‌ملت یك نفر، صدای عوام یك نفر و كاندید های مستقل با ۷ نفرنمایندگی میشدند. معلوم نیست مورخ بروی چه دلیل و چه سندی قدرت اخوان را در آنزمان بزرگ مینمایاند. شاید هم تیزاب پاشی اخوانیها بر زنان و یا چاقوكشی های این تروریست ها را آقای فرهنگ با عمدگی شان عوضی گرفته باشند؟ اینگونه نوشته ها تاریخ نه بلكه قلب و تحریف تاریخ است كه بر اساس ترس و توقع كرسی و مقام در عهد «امارت» اخوان به رشته تحریر درمیآید.

واقعیت اینست كه پس از غبار، دیگر تاریخ ارزشمندی از وطن ما به رشته تحریر نیامده‌. جای تاریخ پانزده سال اخیر هم كاملا خالیست‌. آنچه تا كنون نوشته شده اغلب جز بیانیه های مبتذل ایدئولوژیكی و سیاسی بنیادگرا توسط قلم بدستان خود فروخته و وابسطه به گلبدین و شركا نیست‌.

تنها اشاره‌ی آقای فرهنگ راجع به جنبش انقلابی چنین مغلوط‌، سرشار از ناآگاهی و اخوان پسندانه است‌:

«حركت زیر زمینی دیگری كه درین وقت براه افتاد در شهر و روستا علیه رژیم كارآرایی كرد، جنبشی بود كه با نامهای ساما (سازمان‌آزادیبخش مردم افغانستان‌)، ساوا (سازمان وطن پرستان واقعی‌)، گروه اخگر و سازمان پیكار در داخل و فازا و هجاما و امثال آن در خارج شناخته شده است‌. منشا اصلی این جنبش حركت های شعله جاوید و ستم ملی در دوره مشروطیت بود كه از طیف های گوناگون ماركسیستی غیر خط مسكو تشكیل یافته هم با دولت و هم با احزاب خلق و پرچم مقابله داشت‌. در دوره جمهوری محمد داوود خان اینها زیر فشار قرار گرفته رهبران شان زندانی شدند. پس از كودتای كمونستان در سنبله سال ۱۳۵۷ بقیه آنها كنگره ای را در پنجشیر تشكیل دادند كه در آن ساما به رهبری مجید كلكانی از ساوا به رهبری دكتور هادی محمودی جدا شده در كوهدامن‌، بدخشان و نیمروز به عملیات چركی دست زد و در قیامهای هرات و چنداول به پیمانه محدود سهم گرفت‌. بعدهاجریان های‌اسلامی وابسته به سازمان های مقیم پاكستان و ایران رهبری مبارزه را در داخل زیر اداره خود گرفته دست سامایی ها و بقایای شعله و ستم ملی را از عملیات كوتاه ساخته فعالان آنرا از بین بردند و فعالیت سامایی ها به نشرات در داخل و خارج محدود شد.» (ص ۹۷)

صرفنظر از اینكه معلوم نیست آقای فرهنگ چه دركی از مفاهیم ‌حركت و جنبش و سازمان و گروه دارد، «شعله جاوید» و «ستم ملی» را از یك «منشا اصلی» معرفی میكند كه هر دو با مسكو و نوكرانش و دولت «مقابله» داشت!

در حالیكه بر همگان روشن است كه جریان «شعله جاوید» همانقدر كه علیه مسكو و پرچم و خلق و اخوان وطنفروش و تمام و كمال وابسته به امپریالیزم به مبارزه‌ای آشتی ناپذیر مشغول بود، گروه «ستم ملی» را نیز با نظرات مردود و ضد انقلابی آن بمثابه نیروی ذخیره‌ی نقابدار پرچم و خلق افشا میساخت‌. مورخ با ناآگاهی عامیانه‌ای نمی‌داند كه «ستم ملی» با مسكو و سگانش «مقابله» نه بلكه مغازله و مصالحه داشت و به همین علت گروه مذكور كاملا نظر و عملا ننگ مخالفت باجنگ ضد روسی و ضد دولت پوشالی را با خود حمل میكرد. بین «شعله جاوید» و «ستم ملی» زمین تا آسمان فاصله هست‌.

این درست كه احزاب بنیادگرا از سوی غرب و ارتجاع منطقه تا دندان مسلح و زیر نام «جهاد» به جان و وطن و مردم ما انداخته شدند، اما نه این میهنفروشان تروریست و نه دولت پوشالی هرگز نتوانستند «دست سامایی‌ها و بقایای شعله» و دیگر نیروههای وطنپرست و دمواكراسی طلب را آنطوریكه آقای فرهنگ جلوه میدهد، از «عملیات كوتاه ساخته‌، فعالان آن را از بین بردند» و اله‌اكبر! از توضیحات بیشتر می‌گذریم‌، كاش مورخ ما زنده می‌بود و می‌دید كه هم اكنون یكی از همین سازمان هایی كه «دستش از عملیات كوتاه شد و فعلانش هم از بین رفت» یعنی ساما، كنترول لااقل یكی از ولایات كشور را در دست دارد و بدین ترتیب به بی‌پایه بودن تبلیغ اخوان نوازانه»اش پی می‌برد.

در رابطه با فرار چند تن از اخوانی ها در سال ۱۳۵۳ به پاكستان و بررسی آن هم نتوانسته از صداقت یك مورخ بی‌طرف برخوردار باشد. در صفحه ۱۵ این فراریان را «مهاجران» نامیده است‌. درحالیكه - صرفنظر از هر استدلال دیگر- تمامی ملایان نام داوود را در خطبه ها یاد می‌كردند و افغانستان را در آنزمان دارالاسلام می‌نامیدند. آیا كسی را كه از «دارالاسلام» بگریزد میتوان مهاجر نامید؟ آیا این «مهاجر» نامیدن از چشمك زدن و همدردی به مشتی مزدور و جاسوس حكایت نمی‌كند؟

در همین صفحه از اختلافات افغانستان و پاكستان در آنزمان تذكر داده ولی روشن نكرده كه چگونه این «مهاجران» آلت های بی اراده و خاینان ملی بودند كه در دست دولت وقت پاكستان بعنوان مهره های بی جانی پایین و بالا میشدند.

همچنانكه اجمل ختك و سایرین بر ضد دولت پاكستان بكار گرفته میشدند. به این مسایل كه باید جان تاریخ او را میساخت اصلا نمی‌پردازد.

هكذا در مورد حمله سال ۱۳۵۴ اخوان صرفا از «طرح كنندگان حمله» یادآوری میشود ولی نمیگوید كه این «طرح كنندگان» كیها بودند؟ آقای فرهنگ ازینجا شبانه عبور كرده و شهامت ندارد بنویسد كه اجیران وطنی اخوان آن توانایی را نداشتند و «طرح‌كنندگان» مذكور جز دولت پاكستان و آی اس آی كسی دیگر نبود.

مورخ در اخوان نوازی تا حدی پیش میرود كه مینویسد:

و من وجدان و شرف آقای غزنوی را به داوری فرا می‌خوانم كه آیا در جلد دوم "افغانستان در پنج قرن اخیر" نكاتی در تاریخ چهارده سال اخیر كشور ما با تحریف و دروغ آلوده نشده و بنا آقای صدیق فرهنگ مرتكب خیانتی در حق تاریخ نگردیده است‌؟ آیا وی منكر این واقعیت شده می‌تواند كه اولین خیانت خونبار آقای فرهنگ‌، همانا نشستن در مقام مشاور دولتی پوشالی و در كنار شاه شجاع مسكوی بود؟

«حملات شورشیان دولت داوود را مجبور به عقب نشینی كرد». اما علل «عقب نشینی» داوود را باید در جای دیگر جست‌. اتحاد شوروی امپریالیستی دیگر داوود را (در اواخر حكومتش)، به عنوان مهره خوب و گوش بفرمان نمی‌یافت‌. و نیز داوود با آن جدیتی كه روسها میخواستند نمی‌توانست جاده صاف كن شوروی بسوی آبهای گرم باشد و هم با خودخواهی معروفی كه داشت (شاید یكی از دلایل ملقب بودن وی به سردار دیوانه همین خودخواهی ‌های فوق‌العاده وی بود) نمی‌توانست فرمان های خشن تجاوز به پاكستان را تحمل كند. پلان پنج ساله اقتصادی كه به كمك روسها پیش برده می‌شد به ورشكستگی روبرو بود. لذا او بیشتر مصلحت خود را در نزدیكی با غرب (از طریق ایران و عربستان‌) می‌دید تا شوروی‌. اینهمه او را وادار به «عقب نشینی» كرد و نه «حملات شورشیان».

در مورد تاثیر حمله سال ۱۳۵۴ همینقدر بسنده است بگوییم كه هرچند مردم افغانستان از استبداد و فساد و مسخره بودن حكومت داوود به جان آمده بودند ولی از شورش ملهم از بیگانه‌، در خدمت بیگانه و توسط عناصر بشدت مرتجع و پلید نخواستند استقبال كنند بلكه بدون ذره‌ای تردید به قلع و قمع یا دستگیری شورشیان جاسوس برخاستند. از جمله غلام محمد نیازی‌.

در رابطه با اخوان‌، نویسنده سراپا به كرنش و جبین سایی تن داده و تلاش نموده به هر نحوی شده دل آنانرا بدست بیاورد. در صفحه ۲از جگرن دین محمد روایتی را میآورد ولی باپابوسی‌ای زشت فورا در كنار نامش اضافه میكند

«برادر احمد شاه مسعود قومندان مشهور جهاد در پنجشیر»! معلوم نیست این گونه اشارات به برادر فلان و بهمان در صحت گفتار جگرن دین محمد یا هر شخصی دیگر برای خواننده‌ای جدی چه اهمیتی میتواند داشته باشد؟ بهر حال مورخ تا توانسته چپ و راست نام افرادی را كه در دولت آینده نقشی خواهند داشت با تمجید و تكریم آورده و خاكساری را تا آنجا كشانده كه به تاریخ اخوانی معلوم الحالی چون حقشناس نیز استناد می‌جوید. مگر او نمی‌دانست كه صحیح نیست از افرادی كه وابستگی سیاسی و تشكیلاتی معینی دارند جهت تثبیت سند تاریخی نقل قول آورد در حالیكه دهها سند دیگر از منابع مستقل موجود باشند؟ شاید هم آقای فرهنگ با این معامله كه تو (حقشناس) به «امیر» خود و در تاریخ خود مشاور شدنم را رسوا نساز تا من هم از تو بعنوان یك «نویسنده و مورخ در كتابم نقل قول ها بیآورم!!

در سطر سطر نوشته رعشه‌ی ترس از اخوان قابل مشاهده است و برای خواننده این تصور پیدا میشود كه گویی كتاب بخاطر بدست آوردن دل فاشیستهای مذهبی در پشاور و در دفتر حزب گلبدین نوشته شده نه هرگز با وجدان بیدار یك مورخ واقعبین و با شهامت كه بیغم و بیدغدغه خاطر در ورجینای امریكا نشسته باشد.

در رابطه با قیام چنداول آمده است:

«ادعا شد كه بعضی از گروه های برون مرزی مردم شهر و خصوصا باشندگان چنداول را با وعده كمك تشویق بقیام كردند اما در عمل از فراهم كمك خودداری كردند» (ص ۹۲)

این گروه «برون مرزی» كه بود؟ این نه تنها شایع بلكه خورد و بزرگ چنداولی آنرا می‌دانستند و می‌گفتند كه گلبدین وعده داد ولی عمل نكرد. این چنین عملكرد های حزب گلبدین در طول مقاومت وجود داشته كه دیگران را در خط مقدم جنگ قرار دهد و خود استفاده تبلیغاتی ببرد. در رابطه باغند كوهی اسمار گفته میشود:

«مولوی حسین و كشمیر خان دو قومندان محلی می‌خواستند تا عبدالروف صافی قومندان اسمار اسلحه و مهمات خود را به ایشان تحویل و خودش هم به حزب شان كه یكی از احزاب پشاور است بپیوندد» (صفحه ۹۴)

آیا این «یكی از احزاب» برای نویسنده ناروشن بوده‌؟ تمام مردم خبر دارند و خبر داشتند كه دو قومندان مزبور در آنوقت هر دو مربوط حزب گلبدین بودند. مولوی حسین (آنوقت آمر ولایتی حزب) كه بعد عربها او را وهابی ساخته نام جمیل‌الرحمان را بر او نهاده و «جمعیت الدعوه القران و السنه» را برایش جور كردند. كشمیر هم یكی از قومندانان و مسئولان حزب در شیگل بود.

و تاریخ آقای فرهنگ یك درجه پایینتر از «تاریخ» حقشناس و امثالش قرار دارد. حقشناس ها با تاج و تازیانه‌ی اخوان در دست‌، برای مقاصد سیاسی خود و مخدومان و نیز كتمان یا توجیه یا بزرگ كردن اعمال و رفتار شان مینویسند. اما آقای فرهنگ با وحشت از اخوان و در عینحال چشمداشت از آنان مینویسد.

آقای فرهنگ تاریخی نوشته اند بطور تپیك و صد در صد «مردانه» و مذكر. در هیچ جایی از كتاب از زنان‌، از نقش آنان در مقابل تجاوز شوروی‌، از تبلیغات‌، اعتصابات‌، تظاهرات‌، شهادت های آنان در داخل و خارج و بالاخره از تشكیلات سیاسی آنان ذكری بمیان نیامده است‌.

آیا او نمیدانست كه در سوم حوت سال ۱۳۵۹ دختران با شهامت ما در مكاتب و پوهنتون بر ضد اشغال كشور اعتراضاتی را راه انداخته‌؟ از ناهید و وجیهه كه در جریان تظاهرات به شهادت رسیدند هیچ نشنیده بود؟ شاید هم بخاطری از پهلوی این جریانات مهم مربوط به نیمی از جامعه ما آنهم در شرایط فیودالیته و اشغال بی سروصدا تیر شده است كه در آن زمان یا مشاور صدارت بوده و یا به بویش زنده بود كه درینصورت باید مفصلا مینوشت كه به صدراعظم معظش در رابطه با سركوب آن تظاهرات چه مشوره‌ای داده است‌.

آقای فرهنگ هم متاسفانه داغ ننگ آلود سكوت در برابر كار و مبارزه مینا رهبر شهید «جمعیت انقلابی زنان افغانستان» را همانند بسیاری دیگر از به اصطلاح تاریخ نویسان مزدور و سركاری و بی‌وجدان ما بر پیشانیش حك دارد.

او از اتحادیه محصلان كه در سال ۱۳۵۹ در مكاتب و پوهنتون كابل تشكیل شد و تعداد زیادی از اعضایش ر ا دختران مبارز تشكیل میداد و نشریه‌ای بنام «جبهه دانش» منتشر میكرد، ذكری به عمل نمی‌آورد، همانطوریكه از تظاهرات زنان در ۱۳۵۸ در مقابل زندان پلچرخی یادی نمیكند. با این وضع از او نباید انتظار داشت كه به مظاهره های بیسابقه زنان وطن ما تحت رهبری «راوا» در شهرهای پاكستان كه در بسیار رسانه های دنیا انعكاس مییافت اشاره‌ای داشته باشد.

در صفحه ۹۳ دستكاری و دروغ شاخداری را راجع به حوادث اخیر وطن ما شاهدیم راجع به قیام بالاحصار میخوانیم:

«... برطرفی یك تن از صاحب منصبان كه مورد احترام افراد بود یكروز پیش از قیام یك قطعه افراد از جلال آباد هم به بالاحصار انتقال یافته بود كه در بین آنها عده‌ای از صاحب منصبان مربوط به احزاب اسلامی موجود بود دست به قیام زدند.»

این بیشرمانه ترین نمونه تاریخسازی و دستبرد به تاریخ بخاطر خشنود ساختن بنیادگرایان و سایر احزاب ارتجاعی اسلامی و غیر اسلامی‌، از سوی آقای فرهنگ محسوب میشود.

ولی آفتاب را نمیتوان با دو انگشت پنهان كرد. قیام بالاحصار بخشی از قیام عمومی‌ای بود كه توسط «جبهه مبارزین مجاهد افغانستان» (متشكل از پنج سازمان منجمله سازمان رهایی و حركت انقلاب اسلامی‌) طرحریزی شده بود و قرار بود همزمان دربسیاری نقاط دیگر كابل و ولایات حركتهایی مسلحانه جهت براندازی دولت امین بوجود آید. ولی متاسفانه قیام به علت خیانت تنی چند نتوانست به موفقیت بیانجامد و فقط در بالاحصار، خالد و گل احمد از سازمان رهایی توانستند اكثر خلقی ها را تیرباران و خود هم پس از شش ساعت درگیری به شهادت برسند. علاوتا تعداد دیگری از رهبران قیام كه دستگیر شدند زیر شكنجه های روسها و جلادان امین جان باختند از آنجمله بود داوود استاد اكادمی پلیس و محسن یكی از روشنفكران نامدار هزاره كه هر دو خارج از بالاحصار قرار داشتند.

آقای فرهنگ علت مستبد و قسی القلب بودن (و لاجرم مرتجع بودن‌) هاشم خان را در «مجرد و بی اولاد بودن» او میبیند! بدینترتیب او جای درك و در نظرداشت قوانین تكامل اجتماعی و فرد، «قانون بی‌اولادی» خود را می نشاند كه یكی دیگر از مفتضح ترین و عامیانه ترین كمبود های تاریخ نویسی ایشان را تشكیل میدهد.

در جاهای دیگر افراد مربوط به سازمانهای ملی و اسلامی بشمول جبهه مبارزین مجاهد وظایف مهمی به دوش گرفته بودند. اما اتفاقا عملیات در بالاحصار كاملا به عهده سازمان رهایی بود و خلاف گفته آقای فرهنگ‌، صاحب منصبان هیچیك از احزاب اسلامی در گارنیزیون بالاحصار وجود نداشتند.

آقای فرهنگ به منظور پوشانیدن واقعیت قیام و كوچك نشان دادن آن به دلیل مسخره دیگری هم در ارتباط با دستگیری غیر نظامیان متوسل میشود:

«حتی اشخاص غیر نظامی كه در آن روز در اطراف بالاحصار دیده شدند از جمله فضل احمد ذكریا معروف به نینواز وحبیب ذكریا از ماموران سابق وزارت خارجه نیز دست انداز گرفتار و بگمان غالب ازبین برده شدند،» (ص ۹۴)

این براستی افتضاح تاریخ نویسی است‌. مورخ باید ساده دل و ساده فكر!؟، هیچگاه از خود نمی‌پرسد كه چه شده بود كه آن دو نفر در آن روز های سیاه و مشخصا در آن روز آتش باران برای هواخوری و چكر زدن به منطقه بد آب و هوای اطراف بالاحصار رو كرده بودند؟

واقعیت اینست كه نینواز و حبیب ذكریا با قیام رابطه داشتند و دو تن از دهها شهیدش بشمار میروند. لااقل یكی از كسانی كه از آن دو شهید برای شركت در قیام دعوت كرده و به آنان وظایفی سپرده بود زنده هست‌.

بالاحصار کابل
چرا کلیه تاریخنویسان مرتجع و ناصادق از ذکر حقیقت قیام ۱۴ اسد بالاحصار کابل خایفانه طفره میروند؟

طیف وسیعی از روشنفكران همكاری خود را با قیام اعلام كرده بودند. خانه مورخ آباد كه از آن میان فقط از دوتن تذكر میدهد. شاید رازش در این نهفته باشد كه آن دو شهید نام خانوادگی (ذكریا) را داشتند و آقای فرهنگ هم كه هر خانواده و قوم را به یك چشم نمی‌بیند!

اما چرا در این كتاب هم (مانند بسیاری از نوشته های فرمایشی دیگر) حقایق در مورد قیام مذكور بصورت فاحش و بسیار ناصادقانه‌ای كتمان و تحریف میشود؟ آیا صرفا ناآگاهی و سهل‌انگاری مورخ دركار است‌؟ فكر نمیكنم‌. آقای فرهنگ را نمیتوان و نباید غرق در چنان بی‌خبری و سطحی‌نگری نازلی قبول كرد. هزاران هزار هموطن از این ‌قیام میدانند. و او هم مخصوصا بعنوان یك مورخ ممكن نیست از واقعیت آن یكی از رویداد های مهم كشور اینچنین شگفت‌آور و بی‌اطلاع باشد كه در نتیجه «روایت» های كاذب و مغرضانه را منحیث «حقایق تاریخی» در كتابش بیآورد. بنظر من آقای فرهنگ و امثالش بر قیام بالاحصار لجن می‌پاشند، واقعیت رهبری آنرا می‌پوشاند، رهبران جان باخته یا زندانی شده‌اش را معرفی نمی‌كند، آنرا حتی‌المقدور كوچك و بی‌اهمیت جلوه میدهند، آنرا به این و آن گروهی كه كوچكترین ربطی به قضیه نداشتند نسبت میدهند یا همانطوریكه در این كتاب می‌بینیم انگیزه قیام با بلاهت خاصی، «برطرفی یك تن از صاحبمنصبان مورد احترام افراد» ذكر میشود! (۲) زیرا كه رهبری قیام ۱۴ اسد را سازمانی «شعله‌ای» موسوم به «گروه انقلابی خلقهای افغانستان» (بعد سازمان رهایی افغانستان) در دست داشت و اغلب رهبران و مسولان شهیدش (محسن‌، داوود صاحبمنصب‌، همایون‌، ضیا گوهری‌، پهلوان داوود، داكتر نعمت و...) نیز وابسته به آن سازمان و از شعله‌ای های سرشناس بودند. اما آقای فرهنگ بعلت تعصب ارتجاعی غیر مذهبی از ذكر آن نامها می‌هراسد.

در دنیای ما دو دسته مورخان وجود دارند، یكی آنانیكه حقیقت را از لابلای واقعیت تاریخی آشكار میسازند و دیگری آنانی كه واقعیات را پنهان داشته و تاریخ را بنابر منافع معین سیاسی و طبقاتی شان دستكاری می‌كنند. و چنانچه گفتیم آقای فرهنگ این عمل را در برخورد به قیام بالاحصار به زننده ترین نحو آن انجام داده است‌.

در صفحه ۸۱ اولین برخورد بین دولت و مجاهدین به تاریخ ۲۰ جولای ۱۹۷۹ در فلوكی دره پیچ و به قومندانی انور امین ذكر میشود. در حالیكه اولین درگیری بین دولت و مجاهدین در ۱۲ میزان سال ۱۳۵۷ در دره كامدیش نورستان شرقی رخ داد كه رهبری آنرا لطیف خان مهردیش‌، ملا حضرت علی و رحمت نبی بعهده داشتند. این برخورد با كاروان عظیمی از دولت صورت گرفت كه از كامدیش به بریكوت عقب می‌نشست‌. در آن زمان آقای انور امین هنوز حتی به جهاد نپیوسته بود. برخورد فلوكی زمانی رخ داد كه مجاهدین، علاقه‌داری برگمتال و ولسوالی كامدیش را آزاد كرده بودند. مردم نورستان شرقی همه ساله ۱۲ میزان را بعنوان آغاز حركت بر ضد دولت تجلیل میكنند.

اسلم وطننجار در صفحه ۲ وابسته به حزب پرچم و در صفحه ۵۵ وابسته به حزب خلق قلمداد میشود. ازین نوع اشتباهات در كتاب كم نیست‌. بگذریم‌. لیكن جالب است ببینیم كه وقتی مورخ ما جامعه شناس و روانكاو میشود چه دسته گلی به آب میدهد.

آقای فرهنگ علت مستبد و قسی القلب بودن (و لاجرم مرتجع بودن‌) هاشم خان را در «مجرد و بی اولاد بودن» او میبیند!

بدینترتیب او جای درك و در نظرداشت قوانین تكامل اجتماعی و فرد، «قانون بی‌اولادی» خود را می نشاند كه یكی دیگر از مفتضح ترین و عامیانه ترین كمبود های تاریخ نویسی ایشان را تشكیل میدهد. خصوصیات فرد زاده محیط معین اجتماعی و شماری ازعوامل پیچیده‌ی مادی و ایدئولوژیكی است كه مستقیم یا غیر مستقیم در شكل گیری شخصیت او تاثیر میگذارد.

Brutal Amir Abdul Rahman
امیر عبدالرحمن مخوف
مظهر استبداد سیاه و جنایت و ستم بر ملیت هزاره در اواخر قرن ۱۹ که زندانیان سیاسی را روغن داغ میکرد.
Criminal Amir Sayyaf
امیر سیاف جانی مظهر میهنفروشی، استبداد و جنایت پیشگی جهادی در اواخر قرن ۲۰ که بر فرق اسیران هزاره میخ میکوبد و آنان را در کانتینر ها زنده کباب میکند.

شخصیت های سیاسی در تایرخ هر كشوری (منجمله هاشم خان‌) جدا از نظام سیاسی و طبقه‌ی حاكم كه خود را مستولی و پاسدار آن میدانند، نمیتوانند وجود داشته و نمیتوان آنان را جدا از آن نظام و طبقه مطالعه كرد. طبقات ستمگر بخاطر حفظ سلطه خود، مناسب ترین و كارا ترین نمایندگانش را (چه بی اولاد و چه با حرامسراها و اولاد بیشمار) به رهبری برمیگزینند. جنگها و دعواهای خانوادگی بین طبقه حاكم‌، واقعیت و مسئله‌ای جداگانه است‌. ولی هاشم خان نه هرگز به علت «بی‌اولادی» بلكه به علت تعهد برای حفظ تاج و تخت و حكمروایی بر مردمی فقیر و مكیدن شیره جان شان‌، در آن زمان ایجاب میكرد «بی‌عاطفه و قسی‌القلب» باشد.

آیا امین و نجیب در گذشته و گلبدین و ربانی و سیاف و مزاری و... كه امروز از غسل دادن خود در خون ‌مردم ما و نابود كردن هولناك افغانستان‌، سیر و ارضا نمیشوند، همه كم یا زیاد از مجرد و بی اولاد بودن رنج میبردند و می برند؟؟ كدام خونخوار بی اولاد در تاریخ خود یا تاریخ كشور های دیگر را سراغ داریم كه وحشت‌، ویرانگری‌و بی ناموسی شان با بنیادگرایان پر اولادخوك صفت حاكم در افغانستان قابل مقایسه باشد؟؟ همانطوریكه مردم ما برای خود یا مثلا داوود خان مخوف اولاد دار نمیتوانستند با اولاد دار كردن اولی و بی اولاد كردن دومی به كوچكترین موفقیتی دست یابند، حالا هم تصور نمیكنند كه با عقیم ساختن ‌میهنفروشان بنیادگرا، بتوانند آنان را از خون آشامی‌، شرفباختگی و خدمت به كشور های بیگانه باز دارند.

آفرین بر وجدان آقای فرهنگ كه علی رغم تماشای اینهمه بیداد هراس آور جنایات تره‌كی تا نجیب و جباران غیر بنیادگرا و بنیادگرای پر اولاد و چندزنه در افغانستان و ایران و غیره كشور ها، بازهم از عرضه قانون فكاهی مانند "بی اولادی" اش ابا نه ورزیده است‌.

و اما مواردی كه آقای فرهنگ در باره آنها بنابر هر ملحوظ ناپاك سكوت اختیار كرده است:

از گروه های مزدور ایرانی مثل نصر، سپاه‌، نهضت اسلامی و غیره ونقش ایران در مقاومت افغانستان یادی نشده است‌. در حالیكه مداخلات و مزدور پروری ایران از كودتای هفت ثور تا حال بر هیچكس پوشیده نیست‌.

به نقش سی آی ای‌، آی اس آی‌، اطلاعات ایران‌، انتلجنس سرویس و اطلاعات سعودی اصلا اشاره‌ای نشده در حالیكه احزاب مخصوصا بنیادگرای پشاوری و ایرانی در دامن همین شبكه های جاسوسی رشد یافته و تعلیم گرفته و اكنون و تا مرگ سرنی این خاینان را در دست دارند.

از درگیری های درونی مجاهدین و "تنظیمات" در داخل و خارج كه از كودتا تا جنگ مقاومت و تا بحال به شدت ادامه دارد سخنی نمیراند. درین مورد از انكار حقایق و پرده پوشی‌، آقای فرهنگ از پروگرام كاكاجان رادیو پاكستان هم پیشی میگیرد. آیا این كور شدن تاریخ نویس ما را هم از ضرورت پرداخت كفاره‌ی مشاوریت صدارت ببرك دانست‌؟

اگر جنایات طاهر علمی ها تنها درپوهنتون محدود بود، دستهای آقای صدیق فرهنگ به عنوان مشاور صدارت بیگمان به خون استادان و شاگردان و دیگر وطنپرستان در سرتاسر مرز و بوم ما باید رنگین شده باشد.

آقای فرهنگ در حالیكه لیستی زیر عنوان "معلولین و مفقودین" رژیم تره‌كی ـ امین ارائه میدارد، از ترور ها و اختطافهای روزمره‌ی حزب گلبدین كه با حمایت كامل بادارانش در پاكستان انجام میداده و وجود شكنجه گاهها و زندانهای حزب اسلامی چیزی نمیگوید. او از ارائه لیستی از لااقل برخی قربانیان معروف این حزب آدمكش نظیر الفت‌، داكتر صمد درانی‌، مجروح‌، داكتر فیض احمد، لودین‌، پروفیسر قیوم رهبر، عزیز احمد چینزایی‌، داكتر سعادت شگیوال و... بنابر هر غرض و مرض كه هست چشم می پوشد و بدین ترتیب طنابی سنگین آعشته به خون آن شهیدان دست خاین گلبدین رامحكم به گردنش می‌بندد.

از نقش جاسوسان و مزدوران جنگی اعراب و سایر موسسات غیر دولتی جاسوسی در خدمت احزاب اخوانی‌، كلمه‌ای نمی‌نویسد.

بالاخره آقای فرهنگ مهاجرین ما را همراه با رنجهای شان از سوی دولتهای پاكستان و بخصوص ایران و احزاب مزدور آنها در ایران و پاكستان بدست فراموشی كامل سپرده است‌.

غیر از آنچه گفتیم‌، تقریبا نصف كتاب اختصاص یافته به شش مقاله از نویسنده و هفت تن دیگر در پاسی به انتقاداتی كه گویا عده‌ای بر جلد اول كتاب داشته اند. این بخش به استثنای یكی دو مقاله‌، جالب و در عینحال دردناك است‌. دردناك از آنجهت كه می‌بینیم به اصطلاح "مورخان" و "فرهنگیان" سركاری ما در چه سطحی قرار دارند و مشاجرات "علمی" شان از چه مایه‌ای برخوردار است‌. مثلا شخصی موسوم به حسن كاكر، صدیق فرهنگ را متهم به "كمونیست" بودن میكند زیرا وی (صدیق فرهنگ) خدا نكرده در جایی اصطلاح "فیودالیزم" را بكار برده است‌!! و آنوقت شخص دیگری موسوم به امین فرهنگ آن "خرده گیری" غم‌انگیز، باورنكردنی و بغایت مبتذل را "غیر علمی و عجولانه" خوانده و سپس شرح كشافی درباره ریشه فیودالیزم داده و فاتحانه بر نعش تار و مار شده‌ی انتقاد "كاكر صاحب" می‌ایستد!

با مطالعه پاسخهای مذكور بلافاصله این سوال ذهنم را اشغال كرد كه راستی این هموطنان اكثرا "فرهنگی" و دیپلمات و دارای پستهای مهم در دولتهای پیشین از ظاهرشاه تا نجیب‌، بخاطر حلال كردن نان كدام كشور و اظهار و تثبیت وفاداری به كدام دم و دستگاهی است كه میخواهند اینچنین بی‌ربط‌، بیمارگونه‌، تشنج آلود و دیوانه وار، خود را ضد كمونیست تر از گلبدین و مجددی و ربانی و سیاف و غیره نمایش دهند؟ اینان از چه نگران خواهند بود؟ هیچ احمقی تصور نخواهد كرد كه زمانیكه داكتر حسن كاكر، داكتر غفور روان فرهادی‌، داكتر حقوقی و نظایر شان به كار و زندگی زیر سایه رژیم های پوشالی ادامه میدادند، "كمونیست" شده بودند. همه میدانند كه داكتر صاحبان مذكور فقط به علت فرصت طلبی سیاسی و حفظ جان به هر قیمت به آن ذلت تن داده بودند. آنان "كمونیست" نشده بودند بلكه به ننگ نوكری برای میهنفروشان وابسته به كرملن گردن نهاده بودند. پس چه جای نگرانی است كه با توسل به هزار قسم و قرآن میخواهند ثابت كنند "كمونیست" نبودند؟

به قطعاتی از پاسخها كه در واقع بیانگر وضع انتقادچی ها (حسن كاكر و غیره‌) هم است توجه كنیم‌: (۳)

فیض احمد فیضی كابلی (ذكریا) هم چكش "كمونیست" بودن را برسر بیچاره صدیق فرهنگ تا مغز استخوان ضد كمونیست میكوبد:

"مولف كتاب از یك سو انگیزه های شخصی و خود خواهی رهبران ملیت افغان را علت پدیده های تاریخی نشان میدهد از سو دیگر كوشیده است تا عوامل اقتصادی را زیربنای اصلی واقعات و تحولات پنج قرن اخیر در افغانستان ثابت كند. این تضاد مخصوص ماركسیزم است". (۲)

داكتر علی رضوی غزنوی در دفاع از كتاب فرهنگ و علیه فاشیست مشكوكی بنام زرملوال مینویسد:

"گناه پوهاند علی اكبر شهرستانی این نیست كه چرا چند سال قبل كتابی در باره یكی از لهجه های دری وطنش تالیف و چاپ كرده است‌... گناه اكبر شهرستانی این است كه ریاست یك فاكولته را به جای كسی پذیرفته است كه نیمی از استادان و شاگردان شهید پوهنتون كابل كشته شده دست اویند. جرا او باید جانشین كسی شود كه گذشته از راپور های جنایتكارانه دادن‌، شخصیتهای علمی و دشمن شوروی را به دست خود به حیث یك عامل كی جی بی می‌كشت و او طاهر علمی شنواری بود كه‌اهل پوهنتون همه او را بحیث یك جلاد حرفه‌یی امینوال میشناختند تا به جزای اعمال شنیع خود به دست مجاهدین رسید". (۱۵)

راستی این هموطنان اكثرا "فرهنگی" و دیپلمات و دارای پستهای مهم در دولتهای پیشین از ظاهرشاه تا نجیب‌، بخاطر حلال كردن نان كدام كشور و اظهار و تثبیت وفاداری به كدام دم و دستگاهی است كه میخواهند اینچنین بی‌ربط‌، بیمارگونه‌، تشنج آلود و دیوانه وار، خود را ضد كمونیست تر از گلبدین و مجددی و ربانی و سیاف و غیره نمایش دهند؟

این درست‌. ولی آقای داكتر غزنوی از یاد می برد كه در دفاع از كتاب شخصی قلم فرسایی میكند كه نه به ننگ ریاست یك فاكولته یا پوهنتون بلكه به ننگ نابخشودنی و خاینانه و بیشرمانه‌ی مشاوریت صدارت پدر آن جلادك ها و وطنفروشك هایی چون طاهر علمی ها گردن نهاده بود. اگر جنایات طاهر علمی ها تنها درپوهنتون محدود بود، دستهای آقای صدیق فرهنگ به عنوان مشاور صدارت بیگمان به خون استادان و شاگردان و دیگر وطنپرستان در سرتاسر مرز و بوم ما باید رنگین شده باشد. سكوت داكتر غزنوی درینمورد اساسی از اهمیت و صداقت برخورد وی به پشتون باز قبل الذكر میكاهد.

آقای داكتر كاكر در جوش رنگ و لعاب زدن به یكی از خونخوارترین‌، خاین ترین و كثیفترین چهره های تاریخ وطن‌،امیرعبدالرحمن وقیحانه نوشته است:

"استقلال برای ما افغانها بدون شك مهم است ولی این یك موضوع ملی بشمار میرود. استرداد استقلال یك موضوع رفع محدودیت بود كه بالای روابط خارجی افغانستان وارد شده بود غیر از آن افغانستان در سایر ساحات بكلی‌آزاد بود و در واقع امیر عبدالرحمن خان كه این محدودیت را درسال ۱۸۸۰ پذیرفته بود بعد از تحكیم قدرت مركزی راه را برای عصری ساختن وطن با اینكه به قیمت نهایت زیادتمام شده بو د آماده ساخته بود". (ص ۲۰)

بر روی منفور و ننگین امیر دیگری چون دوست محمد خان نیز چنین به سفیده مالی می‌پردازد:

"بعد از فاجعه ۷ ثور كه خورده گیری برحكمران های محمدزایی شدید شد عده‌ای از نویسندگان این فكر رادر آثار خود پخش نمودند كه امیردوست‌ محمد خان حین دعودت به افغانستان در سال ۱۸۴۳ چنان معاهده با حكومت هندبرتانوی بست‌كه در آن استقلال افغانستان را با آن سودا كرد...اینجانب ذكر این چنین معاهده را در هیچ نوع منبع منتشر و غیر رسمی حكومت برتانوی و آثار عاملین نویسندگان بعدی ندیده است". (ص ۲۵)

و همین آقای كاكرضمن كوشش برای پاك كردن خون هایی كه روی سردار داوود را پوشانیده‌،به استدلال های بچگانه وعجیبی متوسل میشود ازین نوع كه:

"در اخیر دوره زمام داری جمهوریت او لایحه پاس شده بود كه به موجب آن مامورین و كارداران دولتی باید صرف به اساس لیاقت و تحصیلات به مناصب دولتی گماشته میشدند". (ص ۳۱)

این‌سطح دریافت واستنتاج داكتر حسن كاكر را از یك دوره تاریخی و زمامدار آن‌،بخوبی نمایان میسازد و بی‌نیاز ازتوضیح است‌.

داكتر خلیل احمد ابوی را همه می‌شناختیم با قلاده‌ی وطنفروشی و خیانت به مردم به گردنش‌. اینك به بركت نقل قول‌های كه داكترامین فرهنگ آورده‌، با داكترابوی دیگری با بوی و نكبت بدتر از اولی آشنا می‌شویم‌. داكتر محمدیحی امیر ابوی‌، دنائت را تا به‌جای رسانده كه در نشریه‌ی گلبدینی (الصبح‌) این چنین پای گلبدین و سایرخاینان بنیادگرا را می‌بوسد

داكتر خلیل احمد ابوی را همه می‌شناختیم با قلاده‌ی وطنفروشی و خیانت به مردم به گردنش‌. اینك به بركت نقل قول‌های كه داكترامین فرهنگ آورده‌، با داكترابوی دیگری با بوی و نكبت بدتر از اولی آشنا می‌شویم‌. داكتر محمدیحی امیر ابوی‌، دنائت را تا به‌جای رسانده كه در نشریه‌ی گلبدینی (الصبح‌) این چنین پای گلبدین و سایرخاینان بنیادگرا را می‌بوسد:

"ژست اخلاقی و نظر سیاسی ظاهرشاه معمولی‌، با معیارات بین‌المللی ناسازگار و ضد منافع ملی و روند جهاد مقدس اسلامی‌آزادیبخش در افغانستان است ". (ص ۳۵)

باز هم گویا حسن كاكر فكاهی پرانده كه چون صدیق فرهنگ در جریده " روزگار" مقالاتی انتشار داده پس او یك "چپی دموكراتیك مربوط به‌پرچم است!" و آن گاه داكترامین فرهنگ با اثبات اینكه او (حسن‌كاكر) هم در "انیس" سرطان ۱۳۵۷ مقاله‌ی نشر و در آن تركی و دیگر میهنفروشان را "باكفایت" خوانده‌، به جنگ پوهان مرتجع می‌رود. (ص ۳۷)

نكته دیگری كه "از نگاه علم و تحقیق علمی " برای آقای‌امین‌فرهنگ " واقعا تعجب‌آور است" و به او برخورده‌، ادعای "كاكرصاحب" است مبنی بر اینكه

"گویا خودش جمیع آرشیف‌های مربوط به تاریخ افغانستان را در لندن و دهلی مطالعه نموده ولی دیگران قادر به این كار نیستند. این ادعا واقعا خیلی كلانكارانه و دور از انصاف می‌باشد"! (ص ۳۸)

....

و مثلیكه همین پوهان كاكر در باب اینكه صدیق فرهنگ "سید" است یا نیست به تحقیق و تحفظ و آوردن مداركی "تاریخی" و خانوادگی پرداخته و بعد قاسم رشتیا به دفاع از افتخارات "سیدی" به مقابله بااو برخاسته و.. از زبان همدل و همكار آنان‌، داكترعلی رضوی غزنوی بشنویم‌:

"شتابزدگی و عصبیت و تحریك شدگیها باید پوهان (حسن‌ كاكر) را از جاده بدر برده باشد تا زبان استادی را كنار نهد و با غیظ و غلیظ فحش‌آمیز در آغاز اظهار نظر تند و تیزش بنویسد كه‌: فرهنگ سید نیست در اصل هزاره است و با این نوشته صریحا به یكی از اقوام مملكت اهانت نابجا روا دارد. اتفاقا پیش از كاكر یك خان دوسره كه درین گفته با او همفكر است و با توجه به علایق و ارتباطات حكومت جلای وطنی‌ها با حكومت كمونیستی كابل جراید جهادی از بردن نام شان خود داری می‌ورزند، فرهنگ را در "نیوز" خود سید سنگلاخ خوانده بود و فرهنگ در یكی از جراید آزاد افغانی و به جوابی داده بود كه اگر افغان بود باید شرمیده باشد". (ص‌۵۶)

آقای غزنوی در جایی از نوشته‌اش این جمله را آورده:

"هیچ خیانتی در تاریخ بدتر از آلودن تاریخ به دروغ نیست". (ص ۵۹)

و من وجدان و شرف آقای غزنوی را به داوری فرا می‌خوانم كه آیا در جلد دوم "افغانستان در پنج قرن اخیر" نكاتی در تاریخ چهارده سال اخیر كشور ما با تحریف و دروغ آلوده نشده و بنا آقای صدیق فرهنگ مرتكب خیانتی در حق تاریخ نگردیده است‌؟ آیا وی منكر این واقعیت شده می‌تواند كه اولین خیانت خونبار آقای فرهنگ‌، همانا نشستن در مقام مشاور دولتی پوشالی و در كنار شاه شجاع مسكوی بود؟

و آقای فرهنگ در پایان بخش ضمایم ضمن جواب به انتقادات حسن كاكر، پروین مجروح‌، فیض احمد ذكریا وغیره‌، مخصوصا به حسن كاكر توجه دارد كه چنانچه دیدیم نافی "سید" بودن وی شده و مشاوریت صدارتش را به رخش كشیده‌. او شخصیت پوهان حسن ‌كاكر را با آوردن نقل قولی مطلبی كه موصوف در تملق به رژیم دست نشانده تره‌كی‌-امین نوشته‌، افشا می‌سازد:

"انتقاد او (انتقاد حسن كاكر در مورد مشاور ببرك شدن فرهنگ‌) در نظرمن مشكوك و تعجب آور بود زیراكه وی خود درهمان وقت بحیث استاد پوهنتون بادولت همكاری داشت و افزون بر این كه دربیست ماه گذشته این وظیفه را مطابق دستور دولت اجرا كرده بود حتی به دنبال كودتای بدفرجام ثور مقاله‌ی را در شماره ۶ سرطان ۱۳۵۷ روزنامه انیس منتشر ساخته و در آن پس از مقایسه‌ی رژیم محمدداود خان با رژیم عبدالرحمان‌خان چنین نتیجه گیری كرده بود كه با از بین رفته سیستم دولتی داود خان در حقیقت بساطعبدالرحمان‌خان چیده شد و یك دوره‌ی نوین و پرامید برای اكثریت مردم كشور ما برای اولین بار در تاریخ ‌افغانستان اعلان گردید." (ص ۷۴)

واقعا آقای فرهنگ ثابت می‌كند كه‌: چلنی چه حق دارد به چلوصاف بگوید كه سوراخهایت به گور؟!

و بالاخره نویسنده "افغانستان د رپنج قرن اخیر" كه گرفتار جدال جدی خانوادگی و اصل و نسبی با حسن كاكر شده‌، اظهار میدارد:

"حمله ناجوانمردانه كاكر به خانواده من كار ناجایز و مخالف معیارهای نقد علمی است"! (ص‌۷۳)

و من همدل و همصدا با مردم اكنون خاموشم‌، میگویم‌: نابخشودنی تر از آن " حمله ناجوانمردانه"، تحریف واقعیات‌، معامله‌گری ها و فرصت طلبی های رسوای سیاسی روشنفكران و مورخان همیشه سركاری‌، ارتجاعی و عمیقا ضد انقلابی نظیر حسن كاكر و صدیق فرهنگ و امثالهم هزار بار بدتر از آن "حمله" های سخیف خانوادگی‌، "ناجوانمردانه" تر، زیانبارتر و نابخشودنی تر است‌. در جامعه هر چند عقب نگهداشته شده ما مدتهاست راجع به آثار تاریخی داوری قطعی صورت گرفته است‌: تاریخ غبار كتاب مورد ستایش و دم دست هر فرد آزادیخواه ماست و كتابهای حسن‌كاكر و صدیق فرهنگ و امثالهم‌، مرجع مقبول كلیه حاكمیت های خاین از داوود خان گرفته تا پوشالیان و بنیادگرایان جنایت پیشه ومیهنفروش‌.

كلام نهایی‌:

از نظر من‌، جلد دوم تاریخ صدیق فرهنگ مساویست به سیاست و زیربنای فكری ارتجاعی جمع شبه تاریخ‌.




یادداشت ها:

(۱) در كتاب كلمات چون اباحت‌، سر كشانی از همان جنس‌، سطح پایان (به جای پایین‌)، ثقاه و مانند آنها كم نیامده است

(۲) آیا مورخ قیامی دیگر به این اهمیت را به علت "برطرفی یكی از صاحبمنصبان" در دوره های گذشته مثال داده میتوانست‌؟

(۳) برادر عزیزما "صمد" نقل قولهای فراوانی از كتاب آورده بود كه به علت طولانی شدن زیاده از حد مقاله از چاپ بخشی از آنها صرفنظر كردیم‌.

آخرین مطالب