ناصر - كابل‌،

این‌ خواننده‌ ارجمند ما بریده‌ای‌ از هفته‌نامه‌ «كابل‌» مورخ‌ ۲۹ عقرب‌ ۱۳۷۳ را همراه‌ با نامه‌ای‌ گرم‌ فرستاده‌ است‌ كه‌ در قسمتی‌ از آن‌ گفته‌ می‌شود: «شما این‌ آقای‌ لطیف‌پدرام‌ را در شماره‌ ۲۹ و ۳۰ "پیام‌ زن‌" بحق‌ به‌ عنوان‌ شكنجه‌گر خادی‌ و بدنام‌ معرفی‌ نموده‌ بودید ولی‌ اینك‌ وی‌ با پیوستن‌ به‌ مطبوعات‌ «جهادی‌» برهان‌الدین‌ ربانی‌ لكه‌ی‌ دیگری‌ را بر پوش‌ ضخیم‌ پرچمیش‌ افزوده‌ است‌: او به‌ رسوایی‌ سرقت‌ ادبی‌ از سوی‌ یاران‌ خودش‌ نیز متهم‌ شده‌ است‌. واقعاً حیف‌ نویسنده‌ای‌ نامدار مثل‌ محموددولت‌آبادی‌ كه‌ پای‌ صحبت‌ یكچنین‌ عروسك‌ پرچمی‌ - اخوانی‌ -دزد، نشسته‌ بود. آفرین‌ بر "پیام‌ زن‌" كه‌ نقاب‌ این‌ خادی‌ "ادبی‌" و امثالش‌ را به‌ موقع‌ پاره‌ كرده‌ و به‌ مردم‌ و روشنفكران‌ شرافتمند ما آگاهی‌ بخشید....»

• دوست‌ گرانقدر،

تبصره‌ روی‌ لطیف‌پدرام‌ در همان‌ حدی‌ می‌ارزید كه‌ در آن‌ شماره‌ «پیام‌ زن‌» انعكاس‌ یافت‌. با یك‌ ژیگولوی‌ خادی‌ كه‌ حالا چتلی‌خوار اخوان‌ شده‌ - هر چند هم‌ اكت‌ شاعر و ادیب‌ «پیشرو» كند - چه‌ دعوای‌ بیشتری‌ می‌توان‌ داشت‌؟ كسی‌ كه‌ از خیانت‌ به‌ خاك‌ و مردم‌ ما به‌ شیوه‌ پرچمی‌ یا اخوانی‌، روگردان‌ نباشد، دزدی‌ ادبیش‌ چه‌ جای‌ بحث‌ دارد؟ آیا اگر او هیچگاه‌ به‌ سرقت‌ ادبی‌ دست‌ نمی‌زد یا نزند، سر مویی‌ از بوی‌ گند خادی‌ یا قلمزن‌ بودنش‌ در مطبوعات‌ بنیادگرایی‌ می‌كاست‌؟

پاسخ به نامه م‌. آیر (شعیب‌آریا)


خواننده‌ محترم‌ م‌.آیر (شعیب‌آریا)،

چنانچه‌ می‌بینید نامه‌ی‌ شما را به‌ استثنای‌ چند تصحیح‌ انشایی‌ و املایی‌ ضروری‌ بطور كامل‌ و بدون‌ حذف‌ هتاكیهای‌ آن‌ علیه‌ «راوا»، آوردیم‌. نه‌ از آنرو كه‌ نامه‌ای‌ آگاه‌كننده‌، مستدل‌ و بطور منطقی‌ انتقادی‌ است‌ بلكه‌ از آن‌ رو كه‌ باز هم‌ زمینه‌ای‌ است‌ برای‌ توضیح‌ مكرر مواضع‌ ما.

ما همواره‌ گفته‌ایم‌ كه‌ امروز حمله‌ بر گلبدین‌ و باندش‌ متمركز باشد زیرا او و حزبش‌ را بین‌ احزاب‌ بنیادگرا و سران‌ آنها، خاینترین‌ و جانی‌ترین‌ ارزیابی‌ می‌كنیم‌. طبعاً این‌ عمده‌ گرفتن‌ سمت‌ حمله‌ به‌ معنای‌ نادیده‌ انگاشتن‌ برادران‌ بنیادگرا و حتی‌ غیربنیادگرایش‌ نیست‌. صرفنظر از طیف‌ احزاب‌ هشتگانه‌ یا نه‌گانه‌ پشاوری‌ و ایرانی‌، «پیام‌ زن‌» بمثابه‌ نشریه‌ی‌ تشكلی‌ انقلابی‌، از افشای‌ آن‌ جریان‌ها یا محافل‌ و نشریاتی‌ منحط‌ و مشكوك‌ غافل‌ نمانده‌ و نخواهد ماند كه‌ می‌خواهند زیركانه‌ و با اشكال‌ «روشنفكرانه‌» و «لطیف‌» (بازی‌ با شعر و ادبیات‌) سیاستها و مقاصد میهنفروشان‌ پرچمی‌ و خلقی‌ یا بنیادگرا را بخورد مردم‌ ما بدهند. با اینحال‌ به‌ گواهی‌ صفحات‌ «پیام‌ زن‌»، آماج‌ اصلی‌ مبارزه‌ علیه‌ گلبدین‌ و باندش‌ بوده‌ است‌.



سوزانا سال‌ گذشته‌ موظف‌ گردید با گروههایی‌ از زنان‌ صحبت‌ نموده‌ و نظریات‌ شان‌ را در پیشنهاد «قانون‌ زنان‌» بگنجاند. حینیكه‌ «كمیته‌ مخفی‌ بومیان‌ انقلابی‌» جهت‌ رای‌گیری‌ در مورد قوانین‌ گرد هم‌ آمده‌ بودند. سوزانا باید پیشنهاداتی‌ را می‌خواند كه‌ حاوی‌ آرای‌ هزاران‌ زن‌ بومی‌ بود. در جریان‌ ارائه‌ گزراش‌، محفل‌ بیشتر ناآرام‌ شده‌ می‌رفت‌ و تبصره‌ها از هر سو بگوش‌ می‌رسید. سوزانا گفتار خود را قطع‌ نكرده‌ و ادامه‌ داد: «ما می‌خواهیم‌ كودكان‌ داشته‌ باشیم‌ و ما می‌توانیم‌ از آنان‌ مراقبت‌ كنیم‌. ما می‌خواهیم‌ حق‌ رهبری‌ در جامعه‌ به‌ ما داده‌ شود. ما خواستار حق‌ بیان‌ هستیم‌. ما می‌خواهیم‌ به‌ ما حق‌ تحصیل‌ داده‌ شود و حتی‌ باید راننده‌ شویم‌.»

«قانون‌ زن‌» كه‌ از طرف‌ سوزانا قرائت‌ شد، برای‌ جوامع‌ بومی‌ به‌ مفهوم‌ یك‌ انقلاب‌ واقعی‌ بود. زنان‌ كف‌ می‌زدند و سرود می‌خواندند. بدینترتیب‌ دوستان‌ وی‌ می‌گویند كه‌ قیام‌ زاپاتیست‌ها در واقع‌ در مارچ‌ ۱۹۹۳ توسط‌ سوزانا به‌ راه‌ افتاد.

از مجله‌ Women in Action شماره‌ ۹ سال‌ ۱۹۹۴

فرید «افسان‌» - امریكا

این‌ مطلب‌ با پوزش‌ از نویسنده‌ی‌ آن‌ اندكی‌ تخلیص‌ شده‌ است‌.

در این‌ اواخر در مورد كتاب‌ صدیق‌فرهنگ‌ «افغانستان‌ در پنج‌ قرن‌ اخیر» سر و صداهایی‌ از جانب‌ علاقمندان‌ وی‌ راه‌ انداخته‌ شده‌ است‌. این‌ همهمه‌ و غوغای‌ اشتهار گونه‌، نگارنده‌ را بر آن‌ داشت‌ تا نسخه‌ای‌ از آن‌ را دستیاب‌ نماید، مگر دریغا كه‌ نصیبش‌ نگردید.

در شماره‌ ۳۷ «پیام‌ زن‌» - این‌ پیكان‌ درخشنده‌ و برنده‌ی‌ مبارزه‌ علیه‌ بنیادگرایان‌ خودفروخته‌ و قوادان‌ شیخان‌ فرومایه‌ - نقد كتاب‌ صدیق‌ مذكور نظرم‌ را جلب‌ كرد. آن‌ را با دقت‌ مطالعه‌ نمودم‌. حقا كه‌ صمد با موشكافی‌ یك‌ متجسس‌ روشن‌ ضمیر، مسئول‌ و آگاه‌، لابلای‌ كلمات‌، جملات‌ و پاراگرافهای‌ كتاب‌ مذكور را با تعمق‌ خاصی‌ حلاجی‌ و بررسی‌ نموده‌ است‌. موصوف‌ از اینكه‌ با خنجر خامه‌ بر خرگاه‌ سكوت‌ ممتد و مدهش‌ عدم‌ دفاع‌ از حقایق‌ آشكار و ملموس‌ مبارزات‌ شعله‌ای‌ها در سالهای‌ تهاجم‌ و تجاوز ارتش‌ امپریالیزم‌ روس‌ و هكذا بعد از بیرون‌ رفتن‌ آن‌، حمله‌ور شده‌ و آن‌ را دریده‌، درخور تمجید می‌باشد. در جریان‌ خوانش‌ نقد، نكاتی‌ در ذهنم‌ تداعی‌ گردید كه‌ ترسیم‌ آنها را بروی‌ سینه‌ی‌ بی‌كینه‌ی‌ كاغذ روا دانستم‌.

در این‌ امر شكی‌ نیست‌ كه‌ هر فرد در تاریخ‌ كشورش‌ نقشی‌ می‌بازد. خواه‌ نقش‌ ترمزكننده‌ و باز دارنده‌، یا رهگشا و پیشرونده‌. من‌، شما و سایرین‌ در این‌ روند و فرآیند بالاجبار به‌ حركت‌ می‌افتیم‌ مگر اینكه‌ از اجتماع‌ و كشور خود مان‌ ببریم‌. از خصایص‌ تاریخ‌ منجمله‌ این‌ بوده‌ است‌ و خواهد بود كه‌ در سیر پیشرفتش‌، عناصری‌ را كه‌ در برابرش‌ قرار گیرند بزودی‌ تنبیه‌ نمی‌نماید مگر در شرایط‌ و حالات‌ بحرانی‌ و توفانی‌، (مانند تجاوز روس‌ به‌ كشور) خشم‌ و شتاب‌، واقعیت‌ وجودی‌ عناصر بازدارنده‌ را آنطوری‌ كه‌ بوده‌ و هستند، نه‌ آنصوری‌ كه‌ خود یا ستایشگران‌ زر خرید در مورد ایشان‌ می‌گویند، افشا و برملا ساخته‌ و با بی‌رحمی‌ آنان‌ را در زیر گردونه‌ی‌ سنگینش‌ خورد می‌كند (همانند داوودخان‌ و امین‌ جلاد) و یا بشكل‌ مضحك‌ و خنده‌آور لاشه‌ی‌ متعفن‌ سیاسی‌ آنان‌ را از خط‌ سیر حلزونی‌اش‌ به‌ حاشیه‌ پرتاب‌ می‌نماید (مانند تره‌كی‌، كارمل‌، نجیب‌، مجددی‌). این‌ اشخاص‌ «مشهور» و تاریخ‌زده‌ در كشور كهن‌ ما كم‌ نبوده‌اند. امیرعبدالرحمن‌ سفاك‌، ربانی‌ و گلبدین‌، مداحان‌ و دلالانی‌ نظیر روان‌فرهادی‌ها، طبیبی‌ها، فرهنگ‌ها، كاكرها و...هایی‌ را در خدمت‌ داشته‌اند. كرنش‌، ستایش‌ و سازش‌ چنین‌ عناصر در پیشگاه‌ تخت‌ روان‌ و خونچكان‌ نابكارانی‌ مثل‌ گلبدین‌حكمتیار، سیاف‌، ربانی‌، مزاری‌ و... كه‌ شط‌ خون‌ و سرب‌ مذاب‌ راه‌ انداخته‌اند و به‌ كفاره‌ اینكه‌ از تماشای‌ اندام‌ لخت‌ و برهنه‌ مادران‌ و خواهران‌ سكه‌ خود لذت‌ جنسی‌ برده‌اند، در زیر آبشار خون‌ غسل‌ خیانت‌ می‌گیرند و در تالاب‌ خون‌ گرم‌ مردم‌ كابل‌ وضوی‌ خیانت‌ می‌گیرند و بر نطع‌ خون‌ دوشیزگان‌ كابل‌ به‌ نماز ریب‌ و ریوه‌ می‌ایستند تا خلقی‌ را بفریبند، اغلب‌ ناشی‌ از هراس‌ نبوده‌، بلكه‌ عملیست‌ حساب‌ شده‌ و با نقشه‌.

قرار بود درین‌ شماره‌ طبق‌ وعده‌ مقاله‌ «"راه‌" سنگر متحد شاعران‌ و نویسندگان‌ خادی‌، سازشكار و خاین‌» را بیاوریم‌ كه‌ نوشته‌ی‌ مفصل‌ حاضر از محمد ر.م‌. بدست‌ ما رسید كه‌ ما هم‌ بر اساس‌ تقدم‌ و احترام‌ به‌ نظرات‌ خوانندگان‌ عزیز، انتشار بخشهایی‌ از آن‌ را بجای‌ مقاله‌ی‌ مذكور (اما با همان‌ عنوان‌) ترجیح‌ دادیم‌. همانطوری‌ كه‌ مطلب‌ شماره‌ قبلی‌ از خواننده‌ ارجمند ما «ح‌.قاریزاده‌» مورد توجه‌ و ستایش‌ فراوان‌ خوانندگان‌ واقع‌ شد، امید این‌ نوشته‌ هم‌ جنبه‌های‌ دیگری‌ از «راه‌» را كه‌ برای‌ بوسیدن‌ پای‌ اخوان‌ و نوكران‌ پرچم‌ و خلق‌ گشوده‌ شده‌، روشن‌ ساخته‌ و به‌ مثابه‌ فاتحه‌نامه‌ی‌ نهایی‌ آن‌ ابتذال‌ نامه‌ی‌ «بی‌ایدئولوژی‌» تلقی‌ شود.



(...)

نشریه‌ «راه‌» در یك‌ شوره‌زار نامتعهد و در بستر چركین‌ فراریان‌ اروپا روییدن‌ گرفت‌ با عده‌ای‌ از روشنفكران‌ سرخورده‌ و به‌ بن‌بست‌ رسیده‌، با عده‌ای‌ نویسندگان‌ و شعرایی‌ كه‌ در طول‌ دوران‌ اشغال‌ برای‌ بدنام‌ترین‌ رژیم‌ دنیا قلم‌ می‌زدند و دور از سنگر مبارزاتی‌ مردم‌ در یك‌ هیچستان‌ بی‌حجم‌ دنیا را از دیدگاه‌های‌ مالیخولیایی‌ خود تصویر می‌كردند.

به‌ استثنای‌ تعهد انقلابی‌ و سیاست‌ انقلابی‌ ضد بنیادگرایی‌ و ضد پرچمی‌ و خلقی‌، این‌ «راه‌» بروی‌ هر چیز باز است‌ و توقف‌ ممنوع‌ ندارد. از اشعار نیمه‌ پورنوگرافیك‌ تا تمجید حنجره‌های‌ كثیفی‌ كه‌ بمنظور وجهه‌ تراشیدن‌ برای‌ حكومتی‌ پوشالی‌ بر آن‌ «زمزم‌ شعر» می‌ریختند (واصف‌، پرتونادری‌، سیاهسنگ‌ و...».

با صفحه‌ برگردانی‌ «راه‌» كه‌ با دیدی‌ تجارتی‌ هیكل‌های‌ عده‌ی‌ از زنان‌ و مردان‌ جوان‌ را به‌ نمایش‌ می‌گذارد، آدم‌ بیاد مجله‌ «شمع‌ دهلی‌» می‌افتد.

(...)

بخاطر تشریح‌ ماهیت‌ «راه‌» و گردانندگانش‌ تعمق‌ زیادی‌ در كار نیست‌ زیرا فقط‌ دو جمله‌ آن‌ مشكلات‌ تحقیقی‌ خواننده‌ در مورد سرشت‌ و هدف‌ نشریه‌ را بكلی‌ سبك‌ می‌سازد: ناشران‌ «راه‌» خود را رك‌ و راست‌ «رهروان‌ غربت‌ بی‌انتهای‌ پوچ‌» می‌خوانند و در جای‌ دیگری‌ هم‌ واقعیت‌ شان‌ (بیشرمی‌، بی‌ننگی‌ و خنثی‌ بودن‌) توسط‌ شاعری‌ اینطور با صراحت‌ تمام‌ بیان‌ یافته‌: «چه‌ بی‌بویم‌ چه‌ بی‌رنگم‌ چه‌ بی‌ننگم‌». ولی‌ از آنجایی‌ كه‌ سرشار از وقاحت‌ اند به‌ خود اجازه‌ می‌دهند از «امیدآفرینی‌» و فقدان‌ رهبری‌ در افغانستان‌ شكوه‌ سر دهند!!

بر اساس خبری در «فرنتیر پست» (25 اگست 1995)، هیئتی ایرانی بسرکردگی ابراهیمی که بقول داکتر طالب نام (از حزب وحدت) تلاش داشت «برادران» خلیلی و اکبری را آشتی دهد تا هر دو مثل سابق متحداً و یکدست و یکزبان به زنجیر رژیم ایران بسته باشند، لااقل دو بار خواستار ملاقات با کریم خلیلی شده اما نوکر به عنوان اینکه گویا بادار با هلی‌کوپتر مسعود با ولسوالی پنج‌آب آمده، از صحبت با وی امتناع می‌ورزد!

آقای خلیلی هوشیار است. او بخوبی می‌داند که جمهوری اسلامی ایران تا مدت¬ها خریدارش خواهد بود. زیرا نه به یک نوکر (گروه اکبری) اکتفا می‌کند و نه از نظر ایدیولوژیک و برخورد به رژیم ایران، بین اکبری و او تفاوتی وجود دارد. مناسبات میان حزب خلیلی و رژیم ایران مثل پیوستگی گوشت و استخوان است. پس چرا خلیلی ناز نکند و گران نفروشد تا هم اکت «مستقل» و «ضد ایران» بودن نماید (که البته فقط احمق‌ها باور خواهند کرد) و هم در تحولات نظامی آینده که نیرویش از نیروی برادرش اکبری در موضع متفوق‌تری قرار گیرد، به آب و نان و قیمت بیشتری از سوی اربابان ایرانی‌اش دست یابد؟

اگر پاکستان، «استاد» ربانی را بعلت «زیاده‌روی» هایش باید طلاق داده باشد، ایران ولو از «استاد» خلیلی جدا هم شده باشد، هنوز او را طلاق نداده است و تا سرسپردة تازه‌ای پیدا نکرده، هرگز این کار را نخواهد کرد.

«جمعیت انقلابی زنان افغانستان» با شناخت عمیقی که از ماهیت باند گلبدین دارد، از مدت¬‌ها به اینسو با پیگیری و به ذرایع مختلف، آن را بمثابه سلسله جنبانان بنیادگرایان تروریست، افشا کرده است.

«استاد» و شركأ كه‌ با راندن‌ طالبان‌ از نواحی كابل‌ بسيار غره‌ شده‌ بودند، اكنون‌ سوراخ‌ میپالند، مولوی خالص‌ بيچاره‌ را كه‌ ساده‌ گير كرده‌ بودند میخواستند به‌ ارگ‌ آورده‌ و تاجپوشش‌ كنند؛ دست‌ و پای الحاج‌ دوستم‌ «كمونيست‌» را میگيرند؛ هيأتهای آشتی به‌ «برادر نستوه‌ حكمتيار» فرستادند و.... ولی چون‌ ظاهراً هيچكدام‌ از حيله‌ها و ديپلماسیهای جهادی كـارگر نيفتاد، «استاد» و شركای درمانـده‌ تنها راه‌ رسيـدن‌ بـه‌ پولهای انبـار شـده‌ شان‌ در اروپـا و ادامـه‌ زندگیای افسانوی را در خارج‌، واگذاری قدرت‌ به‌ ساير «برادران‌» ديدند.

ولی اینک بار دیگر نه از طرف ما بلکه از طرف مطبوعات پاکستانی طشت رسوایی این باند خاین-با وصف تلاش والدین پاکستانی‌اش در خاک انداختن روی آن-به زمین افتاد.

قضیه مربوط است به دستگیری یک قاتل، آدم‌ربا و شکنجه‌گر بنام «برادر مجاهد الحاج علی جان رکن بلند مرتبت، آمر دفتر مرکزی و مسئول روابط خارجی حزب اسلامی افغانستان در صوبه سند پاکستان».

محافل و عناصری از چند سال به اینسو بخصوص پس از تجاوز 8 ثور، می‌نالند که امریکا بعد از خروج روس‌ها از افغانستان، دیگر به این کشور علاقه نمی‌گیرد!

آنان از یاد می‌برند که سی.آی.ای که 14 سال کامل به «تنظیم» های پشاوری و مخصوصاً به «تنظیم» های خاین بنیادگرا صدها میلیون دالر کمک تسلیحاتی و نقدی رسانید و برای آنها از افغان‌های نان و نمک‌خوردة امریکا و یا بهرحال متمایل به امریکا، «کادر» های اداری و نظامی فرستاد، چگونه آن بقول ویلیام کیسی «معشوقه» های بنیادگرا و سایر عواملش را و از طریق آنان حفظ و گسترش منافعش را در وطن ما، به یکبارگی بدست فراموشی می‌سپارد؟ ما معتقدیم که ابرقدرت امریکا در رقابت با قدرت‌های دیگر، خواهان چنه‌زدن روی میزان «سهم» از گاو افغانستان نیست. او با تکیه روی مهره‌های بنیادگرا و غیربنیادگرایش می‌خواهد میهن ما را یکدست از خود کند.

دولت امریکا که با بنیادگرایی نه در همة کشورها بلکه در کشورهای معینی و در حدود معینی مخالف است، از سگ‌جنگی بین سرسخت‌ترین و خبیث¬ترین نوع بنیادگرایان در افغانستان بدش نمی‌آمد زیرا از آن بمثابه برنده¬ترین و مجاب‌کننده‌ترین مثال برای اثبات بدجنسی و فاجعه‌زا بودن حاکمیت بنیادگرایی در مبارزه‌اش برضد این جریان ارتجاعی و قرون وسطایی، استفاده می‌توانست.

باری، به محافل و عناصر مذکور باید چشم‌روشنی داد که اینک خانم رابن رافل معاون وزیر خارجه امریکا، در پاکستان و افغانستان در رفت و آمد است و تا بحال با تمام «رهبران محترم جهادی» در «فضایی دوستانه» گفت و شنودها داشته. آیا این خبر موجب سرور و پشتگرمی آنانی است که مدام از «بی‌علاقگی» امریکا گله و گذاری می‌کردند؟

مقاومت‌ ۱۷ ساله‌ رزمندگان‌ تیمورشرقی‌ در مقابل‌ نیروی‌ تجاوزگر اندونیزیا كه‌ دارای‌ مجهزترین‌ وسایل‌ دریایی‌، نیروی‌ آتش‌ و حمایه‌ هوایی‌ میباشد، موفقیت‌ آشكار و نمونه‌ شجاعت‌ مردم‌ این‌ سرزمین‌ بحساب‌ میرود كه‌ بخاطر آزادی‌ شان‌ میجنگند.

عدم‌ وابستگی‌ به‌ كمكهای‌ خارجی‌، موثریت‌ و بقای‌ این‌ مبارزه‌ را بیشتر میسازد. اما بالاتر از همه‌، ادامه‌ مبارزات‌ مسلحانه‌ با تمام‌ سختیهای‌ آن‌ میباشد و این‌ نمایانگر آنست‌ كه‌ هسته‌های‌ مقاومت‌ تیمورشرقی‌ از حمایت‌ وسیع‌ توده‌ها برخوردارست‌. صدها تن‌ مبارز مسلح‌ مصروف‌ فعالیتهای‌ زیر زمینی‌ هستند و از رهبر شان‌ هناناگوسمائو Xanana Gusmao پشتیبانی‌ میكنند.

جزیره‌ كوهستانی‌ تیمور بفاصله‌ سه‌صد میل‌ در شمال‌ آسترالیا موقعیت‌ دارد. نصف‌ غربی‌ این‌ جزیره‌ خاك‌ اندونزیا بشمار میرود.

Gosmayo
گوسمائو رهبر اسیر تیمور شرقی
من‌ از نسل‌ نو اندونزیا تقاضا دارم‌ بدانند كه‌ مردم‌ تیمور شرقی‌ خواهان‌ آزادی‌، عدالت‌ و صلح‌ اند تا پیشرفت‌ زیر سایه‌ آمریكا، آسترالیا، و كشورهای‌ اروپایی‌.

اینكه‌ میگویند ما كمونیست‌ هستیم‌، داستانیست‌ كهنه‌. من‌ از امروز به‌ بعد دست‌ به‌ اعتصاب‌ غذایی‌ میزنم‌ و هیچ‌ موافقه‌ای‌ بین‌ زندانی‌ و زندانبان‌ صورت‌ نخواهد گرفت‌. من‌ حاضرم‌ در مذاكرات‌ سهم‌ بگیرم‌ ولی‌ نه‌ بعنوان‌ اندونزیایی‌.

من‌ منحیث‌ زندانی‌ سیاسی‌ اعلام‌ میدارم‌ كه‌ اگر دادگاه‌ سزای‌ مرگ‌ هم‌ برایم‌ تعیین‌ كند هراسی‌ ندارم‌. آنان‌ بیشتر از یك‌ ثلث‌ مردم‌ بیگناه‌ تیمور را بقتل‌ رسانیده‌ اند و من‌ ارزش‌ بیشتری‌ از مبارزه‌ قهرمانانه‌ مردم‌ خود ندارم‌.

ارسالی‌ پ‌. ن‌. آ.

وقتیكه‌ كلمه‌ انسان‌ را بزبان‌ میآوریم‌ منظور ما صرف‌ جنس‌ مرد نه‌ بلكه‌ جنس‌ زن‌ نیز میباشد. در چوكات‌ تصنیف‌ علمی‌ موجودات‌ جای‌ جداگانه‌ برای‌ جنس‌ مونث‌ و مذكر تعیین‌ نگردیده‌ بلكه‌ صرف‌ در كتگوری‌ انسان‌ جا داده‌ شده‌ است‌. پس‌ انسان‌ها چه‌ مذكر و چه‌ مونث‌ بنیان‌گذار، تشكیل‌دهنده‌ و تنظیم‌كننده‌ اجتماع‌ انسانی‌ بوده‌ تحت‌ هر نوع‌ شرایط‌ و حالات‌ محیطی‌ و بالمقابل‌ هر نوع‌ پدیده‌ها مساویانه‌ متاثر می‌شوند.

اگر ما بطور دقیق‌ هدف‌ اساسی‌ موجودات‌ زنده‌ روی‌ این‌ كره‌ خاكی‌ را مطالعه‌ نماییم‌ همانا بقای‌ نسل‌ است‌ كه‌ هر موجود زنده‌ را آماده‌ مبارزه‌ علیه‌ هر نوع‌ پدیده‌ای‌ میسازد كه‌ حیاتش‌ را به‌ خطر بیاندازد. موجودات‌ برای‌ نیل‌ به‌ هدف‌ اصلی‌ شان‌ كه‌ بقای‌ نسل‌ است‌، تشكیل‌ اجتماعات‌ مینمایند. پس‌ تشكیل‌ اجتماع‌ هدف‌ اصلی‌ بقای‌ نسل‌ را تامین‌ میكند.

برای‌ تشكیل‌ اجتماع‌، بقا و تداوم‌ نسل‌ ضروری‌ بوده‌ و در این‌ امر موجودیت‌ دو جنس‌ (مذكر و مونث‌) حتمی‌ پنداشته‌ میشود.

حال‌ می‌بینیم‌ كه‌ برای‌ تولید نسل‌ بوسیله‌ دو جنس‌ مختلف‌ چه‌ عوامل‌ و مراحل‌ مورد نیاز است‌. در رابطه‌ با این‌ مطلب‌ حكم‌ قاطع‌ است‌ كه‌ هر دو جنس‌ تولید تخمه‌ مینمایند تا با یكجا شدن‌ آنها مراحل‌ ابتدایی‌ نیل‌ به‌ هدف‌ آغاز گردد.

آخرین مطالب