شــعـــــر،
«خنجری برحنجره دژخیمان»
یا سجده «بپای سپید و مرمرین عشق»؟
یادداشتی بر مجموعه "میلاد" از زهرا طاهری كه خود شاعر لطف كرده و آنرا بخاطر اظهار نظر برای ما فرستاده است.
زهرا جان، حالا كه خواستهای ابراز نظری برشعر هایت از سوی "پیام زن" نیز انجام گیرد پس انتظار نداشته باش كه دیدگان باز خودت یا چشمهای پاك خوانندگان آزادیخواه آن با جمله پردازیهای "حجمی"، "چیغ بنفشی" و روشنفكر نمایی های مهوع دیگر آزار بیند.
حرف ما لاجرم آكنده از خوی و بوی مردم فقیریست كه بساسخت تر از ملت تو از ستم های گوناگون سوخته و امروز مخصوصا سایه كركسان بنیادگرا بالای سرشان در طواف است كه پلشتی و سیاهی آنها اگر متعفن تر و تیرهتر از رژیم كشور تو نباشد هرگز كمتر نتواند بود.
حرف ما از خطهایست كه درعرض ۱۲ سال اخیر دون ترین دلقكان دست نشاندهی تاریخ برآن فرمان رانده و اكنون گرگ صفتهایی وحشی در پوست دین با هزاران وابستگی خاینانه به بیگانگان و به سركردگی مردكی منحرف، بیمار از عقده حقارت (دو سال رشته انجنیری را ندیده چپ و راست خود را انجنیر گلبدین حكمتیار میخواند.) و قاتل صدها روشنفكر آرمان دارما، ضمن دریدن گلوی یكدیگر، میخواهند بر تن رنجور، خسته و خونینش پنجال پلید شانرا تا سرآمدن آخرین رمقش فرو برند.
حرف ما خروش و بیان اراده كسانیست كه ریخته شدن خون مینا و چندین همرزمش را بدست عوامل خاد و آدمكشان آن مردك، شاهد اند و حال بار دیگر مبهوتانه ناظر اند كه چگونه هردو (خاد و حزب اسلامی گلبدین) با حمایت آشكار پاكستان در تلاش اند تا قاتلان معترفش را از زندان رها سازند و تقریبا همگی گروههای ظاهرا مخالف بنیادگرایی، بیشرمانه، متوحش و لرزان مهر سكوتی سخیف بر لب زده اند. اما سوی دیگر این ضربت و مرارت استخوان سوز، به آگاهی رسیدن و برپا بودن ماست برای كار و انتقام.
آری دوست عزیز، چون از سرزمینی تفتیده از باروت و خون با مردمی زیر تهدید ساطور دژخیمان مزدور و بنیادگرا هستیم، بنا اگر پامال كردن وجدان و شعور و شرف دركار نباشد، هیچگاه نمیتوانیم و نباید بیخیال از آنچه بر میهن ما جاریست درباره هنر و ادبیات سخن بگوئیم هرچند خیلی فشرده و در صفحات محدود این نشریه.
مثلا شعر یا هر كار ادبی و هنری دیگر داود فارانی و همسلكانش برای مردم ما پوشالی و بیبها بوده و به آن همانند آثار سلیمان لایق، بارق شفیعی یا جاسوسان كوچكتر برخورد میكنند زیرا او نظیر هر فرد بیمسلك دیگری بعلت همواره تقدیم ارزان گلو و قلمش به رژیم های ترهكی، امین و ببرك و حكومتهای قبلی (كه اخیرا هم در جامه ملا امام "نماز صلح " درآمده) هویت مردودی برای خودش درجامعه كمایی كرده است.
در سالهای پیش از تجاوز روسها به افغانستان، در بحث تعهد در شعر و شاعری اگر میشنیدیم كه فلانی مسئله تعهد اجتماعی در شعر را نفی كرده یا به استهزا گرفته، میگفتیم او دشمن كودن رسالت و نقش هنر و ادبیات است و میگذشتیم، اما پس از تجاوز دیگر از شعر ملتزم و غیر ملتزم و امثالهم در میان نبوده است. درین مدت سنگ محكی كه بر تمام مدعیان ادبیات و هنر خورده این بوده كه شاعر، نویسنده، هنرمند، به اصطلاح اهل فرهنگ و بطور كلی روشنفكر در كدام طرف ایستاده است، طرف مردم یا طرف رژیم و احزاب بنیادگرا؟
آنكه طرف اول را گزیده به تناسب كار و فعالیتش هنرمند شرافتمند تلقی شده و آنكه در بغل رژیم یا احزاب بنیادگرا به پستی آرامیده، هنرمندی وطنفروش، خاین یا خود فروخته لقب یافته است. و برخورد با او همانست كه با دو دشمن درجه یك.
در دسته دوم با توجه به شهرت و قدر شان در گذشته قبل از همه باید از واصف باختری و رازق رویین اسم برد. ایندو پس از كودتای ۷ ثور به بینش و فعالیت ضد سوسیال امپریالیستی، ضد ارتجاعی و ضد بنیادگرایی خود بكلی پشت كرده ننگ نوكری بدون قید و شرط برای شوروی و سگهایش را پذیرا شدند.
اعظم رهنورد زریاب هم درین قماش جا میگیرد با آنكه از اول آلودگی دمسازی "ادبی" را با احزاب پرچم و خلق داشته است و در حال حاضر با همدستی عناصری مشكوكتر از خودش خواسته در نقش "اپوزیسیون" نجیب خان، یكی از دهها مجمع میهنفروشان برای روز مبادا باشد.
سرشناس ترین شاعری كه خود را بی محابا به بنیادگرایان فروخت مضطرب باختری است. با آنكه وی مدتها قبل از مبارزه گریخته بود ولی تصور میشد كه اگر به مقاومت نپیوندد لااقل به خفت ترجمانی و شعرسازی برای بنیادگرایان تن نخواهد سپرد.
مردم بر جبین شاعران مذكور چلیپایی زده اند كه نشان از روزیست كه اینان در كنار صاحبان رژیمی و بنیادگرای خود در دادگاه سختگیر تاریخ و توده ها محكوم شدنی اند.
علاوتا باید از دو گروه دیگر یاد كرد یكی شاعران نام نهاد یا در واقع همان "ماعران" كه هرچند مثل سهیلی و حمیدی شما بظاهر "اشك معشوق" نمی ریزند ولی در سطحی بسیار نازلتر از آنان جرات ارائه چیزهای ماورای مبتذل را بنام "شعر" دارند. نشریات بنیادگرایان پر از اینگونه خیانتهای ادبی و هنری است.
(۱)
و دیگری شاعران بی جبهه، وامانده و فراری. برخی از اینان اگرچه در بیمایگی دست كمی از گروه اول ندارند معذالك از نظر سیاسی مخالف بنیادگرایان اند. سلسله جنبانان اینان تا چند سال قبل شعر را همچون حربهای بر دست و دل داشتند ولی آنگاه كه مكارانه به مبارزه انقلابی پشت كردند و "دل شكسته" یعنی بیایمان شدند طبیعتا شعر شان بسبب زرد رنگی و سرسائیدن "بپای سپید" و مست شدن از "شراب نگاه"
(۲) عشقك منحط خصوصی، نمیتوانست از اوجی سرخ به این ذلت و پوكی و بی ارزشی سقوط نكند. زیرا كه اینان (هرچند در كشور بسر نبرده و در امریكا یا اروپا كیف میكنند) در افغانستان، بقول م.آزرم در "محله شهدا"ی بسختی ویران و نالان از زخم های اشغال، بقایای آن و بنیادگرایان، ندای تسلیم، ارتداد و یا سوز و گداز ناكامی ها و هوسهای جنسی را سر میدهند.
البته غزلی هم میتواند مملو از عشق به والاترین ارزشهای انسانی باشد ولی باید تشخیص كرد كه این یا آن شعر برای آنگونه عشق هاست یا پردهی ساتری برای كتمان سستی بیان و زبونی عشقش، التهاب و بیقراری از "شراب نگاه"، "پای مرمرین" و... "یار دل آزار"
حقیرتر از خود شاعر؟
مضاف برآنچه گفتیم، بین هنردوستان و رویهمرفته مردم ما بخصوص در دهه اخیر درسنجش یك اثر هنری غیر از دو معیار سیاسی و هنری عامل شخصیت واقعی شاعر، نویسنده، نقاش و ... هم بقوت جایش را باز كرده است.
اگر كارنامه زندگی آفرینندهی اثری هنری و ادبی حكایت از بی جبهه بودن، فرصت طلبی و همدستی بهر اسم و رسمی با آنكه و آنچه با عفن ارتجاع و ضدیت با مردم اندود بوده یاهست، كند، دیگر كارش هم پذیرفتنی نبوده و آن عطایش را به لقایش خواهند بخشید.
(۳)
شاید این اعتقادی محكم به مضون آن تعریفی سزاوار و دقیق درباره صمد بهرنگی را برساند كه "شاهكار اصلی او زندگیش بود." (۴) اگر شاعر فرزند خلف و نجیب خلقش باشد شعرش بیگمان نشان گلگون جگر مجروح خلق در ستیز را بر قلب و قامتش حمل میكند در غیر آن شعر رها از آلام، تلاش و آرزو های مردم، شعری بی ریشه و بیخاصیت و بینسب، شعری حرامزده است و لابد گویندهاش. شخصیت شاعر اصیل ایران و افغانستان امروز بنابه گفتهای باید با آتش رهایی "پرومته"ای شعلهور باشد.
كجا دیده شده از هنرمندی فارغبال، سازشكار یا جدا از پیكار مردم، كاری ارزنده و ماندنی؟ شعر و هنری كه ستمكشان آنرا متعلق به خود ندانند میرنده و فراموش شدنیست و در غیر آن همراه با زندگی و تا بهروزی كامل "دوزخیان روی زمین" بالنده و ازیادنرفتنی خواهد بود.
كجا دیده شده از هنرمندی فارغبال، سازشكار یا جدا از پیكار مردم، كاری ارزنده و ماندنی؟ شعر و هنری كه ستمكشان آنرا متعلق به خود ندانند میرنده و فراموش شدنیست و در غیر آن همراه با زندگی و تا بهروزی كامل "دوزخیان روی زمین" بالنده و ازیادنرفتنی خواهد بود.
آیا بنظر میخورد تا اینجا به ملاك سیاسی و به محتوا در شعر چسپیدیم و به ملاك هنری و شكل بهایی قایل نشده ایم؟
بهیچوجه. بدون وحدت مضمون و شكل، اثری هنری دیگر نمیتواند سلاح باشد. یك اثر فاقد شكل هنرمندانه ولو سرشار از قویترین مضمون سیاسی، در واقع كاری سطحی و پوچ است. بعد از حل این مسئله كه ادبیات و هنر در خدمت كی باشد، مسئلهی چگونه در خدمت بودن، بنیادی است. و بیشتر با این معیار است كه به بد بودن یا مبتذل بودن آثار ادبی و هنری میتوان پی برد. بقولی اگر حماسی ترین مضمون سیاسی بدست مثلا سینماگران تجارتی هند و پاكستان برسد، مسلما به زننده ترین و مفتضح ترین صورتی مسخ خواهد شد. شعار بازی، فقدان ایماژ های قوی، غنی و گیرا اثر را از ردیف پدیده های هنری به دور پرتاب میكند. منتها برآنیم كه در جوامع طبقاتی و منجمله كشور های افغانستان و ایران بنیادگرایان و آزادیخواهان، جباران و ستمكشان و خلاصه استثمارگران و استثمار شوندگان هر كدام ملاك سیاسی و هنری خاص خود شان را داشته و مهمتر از آن كه در آخرین تحلیل ملاك سیاسی برای آنها تقدم كسب مینماید.
آیا تا كنون جوایز مهم ادبی و هنری و مشخصا جایزه ادبی نوبل صرفا و عمدتا به اعتبار ارزش هنری آثار اعطا شده است؟ آیا میتوان بر رد این جایزه بوسیله ژان پل سارتر و ابراز نظر معروف وی ایراد گرفت كه "جایزه ادبی نوبل برای نویسندگان غرب و خائنین شرق داده میشود"؟ در سالهای اخیر این آلودگی و گرایش شدید سیاسی را در اعطای جایزه صلح نوبل نیز شاهدیم.
هر شاعری كه آثارش (بفرض هم از نظر فرم ظریف و استادانه) بازتابگر روشن، جانبدار و انقلابی واقعیات جامعه نبوده، احساسات و عواطفش از منافع اكثریت جدا افتد و خلاصه نبض نیاز و رزم مردم خویش را در دست نداشته باشد، او در حقیقت نمونه هنرمند پوشالی و كاذب است چراكه در "جبهه قلم" ایستاده ولی یاور "جبهه شمشیر" نبوده و پرچم زرد تسلیم و سازش یا بی تفاوتی برافراشته است. مهدی اخوان ثالث اظهار داشت: "به نظر من ملاك خوب یابد بودن شعر قبول جامعه است یعنی همان قبول خاطر كه حافظ گفته. او هرچه مكرر كه بتواند با مردمش، با جامعهاش و با ریشه های فرهنگیش ارتباط برقرار كند.... از توفیق بیشتری برخوردار خواهد بود."
(۵)
بنابرین همین مرجح دانستن بحق ملاك سیاسی بوده كه وقتی آن مورخ، نویسنده و دیپلمات كهنه كار دربحبوحه جنگ مقاومت ضدروسی از ورای رادیو در باره مسئله پیش پا افتادهی "رسم و رواج افغانها در نوروز" صحبت كرده و از "سبزه لگد كردن" میگوید و بعنوان فردی "بیطرف" و "ثالث بالخیر" موضوع را به آتش و خون در افغانستان ربط نداده و كلمهای علیه روسها و سگهای شان بر زبان نمیراند و اقلا نمیگوید كه دیگر سبزهای نمانده كه "لگد كوب" شود، تحقیر و انزجار مردم را علیه خود برمیانگیز. بنظر میرسید ولی خیلی میبالید كه در رادیویی مشهور فرصت حرف زدن یافته و در آن دقایق چیزی دیگریرا نمیتوانست اساسیتر تلقی كند.
(۶)
و همینطور خلیل الله خلیلی كه هرچند مزهی عهده داری مقامات بالا و سفارت وطن ماتحت فقیرش را چشیده بود و به نوروز هم گفت كه نیاید، بمثابه شاعر مهم ما مطرح بود. ولی زمانیكه از نظر سیاسی به جناح بنیادگرایان پیوست، از منزلت قبلی افتاد و اقبال از اشعارش بیشتر از پیش در بزم بروكراتها و بنیادگرایان، مقید و محدود گشت."
(۷)
میتوان از ایران یا افغانستان بود و چیزهایی نظیر "بی تو"، "رنگین كمان" و غیره (۸) ، مجموعه هایی مثل "همای انقلاب"، "دریا در غدیر" (۹) یا محصولات آقای "كارو" و همانند آنها را دید و مالا مال از خشم و انزجار نشد؟
درد خانمی كه "بی تو" را میسازد گویا گرفتاری با
حسن و جمالش است و مربوطین دو كتاب دست و پای دندانهای خونالود خمینی را میلیسند.
شاعران فوق الذكر با اشعار خنثی یا سركاری آنان را اگر امروز مردم بدیده نفرت مینگرند در فردای آزادی حتما به محاكمه خواهند كشید.
هنگامیكه بر سر خلقی سرب داغ و آهن و پولاد میبارد باید كه بقول هوشیمین "شعر از آهن و پولاد باشد" تا آتش استواری در ادامه مبارزه و امید به پیروزی را در خلق فروزان نگه دارد.
و زمانیكه چنین نبوده، و شعر بسان دشنه در دل دشمن فرو نمیرفته، پس شاعر كه بر عزت و اعتبار خود ارج مینهاد همچون شاملو از آن "احساس شرمساری" (۱۰) میكند. و حتی فریدون مشیری در جمعی كه با عطش شنیدن اشعاری با پیام توفان و نبرد و خوشبینی به آینده گردآمده اند حاضر نمیشود شعر بی اهمیت عاشقانهاش را بخواند.
(۱۱)
در موارد بالا شاملو و مشیری در واقع به مخاطبین و سمت حركت توده ها توجه داشتند. آن دو آگاه بودند كه به گفته مائو:
"افكار و احساسات نویسندگان و هنرمندان ما باید با افكار و احساسات توده های وسیع در هم آمیزد. برای این آمیختگی باید مجدانه زبان توده ها را آموخت. اگر قسمت عمده زبان توده ها بر شما نامفهوم باشد، چگونه میتوانید از آفرینش ادبی و هنری سخن بگوئید؟ وقتی كه من از "قهرمانانی كه برایشان میدان نیست هنر خود را نمایش دهند" صحبت میكنم منظورم اینست كه توده ها به سخنرانیهای غرای شما ارزش نمیگذارند. شما هرچه بیشتر خود تانرا بر تجربه و باسابقه جلوه دهید، هرچه بیشتر قیافه قهرمان بخود بگیرید و هرچه بیشتر در آب كردن كالاهای خود تلاش كنید، توده ها
از خرید آن بیشتر انزجار
خواهند یافت."
شاعر متعهد نه در برج عاج خویش بسر میبرد و نه "غور و تفحص" در درون خود و سودایی شدن بخاطر عشق به یك فرد را رسالت خویش قرار میدهد. او با الكسی تولستوی موافق است كه: "وظیفه هنرمند .... عبارت است از بر گفتن آنچه از واقعیت كه خلق آنرا در اولین نگاه میبیند، جمعاوری حقایق، افكار و تضادها در تصویری زنده، و نمایاندن سمتی صحیح كه به آیندهای تابناك میانجامد."
و اكنون زهرا جان، پس از این كلیات كه امید تا حدی مزنهای جهت شناخت خودت از چگونگی برداشت و چشمداشت ما از شعر و شاعر ارائه نموده باشد، مجموعه "میلاد" را منحیث مطلقا شعر دوستان بیادعا ونه بیش، در برابر خود داریم وتنها باآوردن سوالاتی میكوشیم نظر خود را نسبت به آن وضاحت بخشیم. اما مكررا با احساسات و اگر لازم باشد بگذار بگوئیم با افتخار اعلام میكنیم كه ما هنوز مثلا "اگر ای مردك نامرد به شلاق سكوت- بشكنی برلب من قصه گویای امید" را بسیار دوست میداریم و بر لبان ما جاریست، از نادر پور عمدتا "شعر انگور"ش را، از حمید مصدق منظومه "آبی، خاكستری، سیاه" و از فروغ "كسی میاید" و چند شعر صرفا مجموعه "تولدی دیگر"اش را و هذالقیاس. سیاوش كسرایی را هم دوست میداشتیم اما زمانیكه وابستگی اش را به حزب احسان طبری حزب شش قاته خاین توده فهمیدیم، برای ما مرد بی هیچ درود و دریغی.
ما ولی خودرا فروتنانه همرنجان خسرو گلسرخی ها و سعید سلطانپور ها میدانیم. اینان تمامی فر و شكوه آن قهرمانان ارجمندی را داشتند كه نه تنها زیبایی و جلال پیشروی تاریخ را با عشق و ایمان سرودند بلكه با فشاری حماسی و تابه آخر برسر عزم و آرمان ونثار بیپروای خون شان، تاریخ را با جان خود نوشتند.
ما بنوبه خود گرامیداشت، احترام و ارجگذاری عمیق و بدون چون و چرا به آنان را معیار سنجش بار مردمی شخصیت و كار هر هنرمند آشنا به آنان و نظایر شان میدانیم. پس اجازه بده زهرا جان همینجا بلافاصله بپرسیم:
۱) چگونه است كه مثلا شاملو از شنیدن خبر اعدام یا با یاد ارانی ها، وارطان ها، مرتضی ها، آبایی ها، پویان ها و مبارزان شهید در هر نقطهی دنیا، دگرگون شده و بزرگترین، شعله خیز ترین و درخشانترین اشعارش در وی سروده میشوند، اما "میلاد" بیگانه ازاین حرفها، خالی از هر سرود و سوگندیست به نام آن چكیده های غرور و شرف مردم ایران و انسانیت؟؟
خودت كه زن هم هستی توجه داری ازكجایی؟ ازدیاری كه سیزده سال است جانیان منحوس پرعقدهی جاهل برجسم و روان چهل و پنج ملیون هموطن اسیرت چنگ انداخته، با اعدام دختران چهارده ساله و ریختن خون سعید سلطانپور ها و بهرام راد ها و صد ها گل مباهات خلقت، بردستی تسبیح، بردست دیگر ماشیندار، بدمستی میكنند، در كشورما و دیگر نقاط مزدوران كثیف پرورانده و جنگ مذهبی را دامن میزند، با اكت و قیافه گیری تهوع آور "انقلابی" و "ضد امپریالیستی" بر انقلاب فلسطین از پشت خنجر زده و با در پیش گرفتن سیاست تروریزم دولتی خواهی نخواهی سیمای كل ملت ایران را در دنیا مكدر میسازند.... وحشتكدهای كه فاشیستهای حاكمش همچون سگان شكاری دهانت را میبویند و قلبت را میشكافند تا مبادا از حقیقت و عشق و آزادی سخن گفته باشی. (۱۲)
و .... آخ چقدر باید گفت كه از چه دیاری زهرا جان!
و چه شگفت و پر درد است منسوب بودن شاعریبه آنگونه سرزمینی جهنمی شده از استیلای فاشیستها، "اژدهای با خط و خال" دینی (۱۳) و لیكن هنوز شعرش "خنجری بر حنجره دژخیمان" نبودن!
كدام شعر "میلاد" بر جلادانی كه "اره بر گیسوت میدارند و تیر بر تاركت" (۱۴) ، آزاری محسوب شده میتواند؟
با خواندن كدام سطر از "میلاد" كارگر، دهقان یاروشنفكر آزادیخواه ایران به وجد و هیجان آمده و قلبش با قلب سراینده آن پیوند خواهد خورد؟
"میلاد" هیچ دردی از "درد های شهر و دیارش را فریاد" (۱۵) نمیكند.
۲) اگر شعر میباید صدای پرتوان زمان و حامل تزلزل ناپذیر و پیگیر عشق و نفرت مقدس شاعر در برابر هر نیكی و زشتی پیرامون باشد، اگر "امروز شعر، حربه خلق" باید باشد و نه "بیگانه با دردهای مشترك خلق"، (۱۶) اگر شعر در چنین ملك و دنیایی جز با "قافیه خون، با كلمه انسان و با مارش فردا" (۱۷) ارزشی نمیتواند داشته باشد، اگر صحیح است كه گلسرخی آنچنان صریح، نافذ، ژرف و دلنشین سرود:
"باید كه درد را بشناسیم
وقتی دختر رحمان
با تب دوساعته میمیرد"
و آخر هم جانش را همانند هر هنرمند صادق و انقلابی در راه انتقام "دختر رحمان" ها قهرمانانه فدا كرد، و اگر میدانیم و سرمشق باید باشد كه لوسیون نویسنده و شاعر نامدار چینی لحظهای خود و آثارش را از متن وقایع دورانش جدا نساخت، زندگی و استعدادش را یكسره در خدمت نبرد مردم گذارده بود و به گفتهی پروفیسر وانگ یائو "اشعار لوسیون... صرفنظر ازینكه مضمون آنها چه باشد، نمایانگر آرمانهای مبارزی بزرگ بود. حتی شعر های راجع به زن و پسرش نیز بیان صرفا احساسات خانوادگی نه بلكه مظهر محبت بین همرزمان بحساب میروند." (۱۸)
و خواست و احساس آتشین بوتف (۱۹) نیز نظیر شاندروپتوفی جز این نیست كه:
"شاید هنگامی كه جوان هستم بمیرم
اما جز این
آرزویی ندارم اگر روزی مردم بگویند:
این مرد در راه آوردن عدالت مرد
او بخاطر عدالت و آزادی جان داد..."
و اگر ....
لازم است بیشتر ازین مثالها آورد؟
پس بازهم، كدام شعر "میلاد" در اعتراضی ولو رقیق علیه جنایات هولناك روزانه دولت سروده شده است؟ كدام یك آن محصول انعكاس لااقل گوشهای از آنچه است كه بر توده ها (این یگانهترین و غنی ترین سرچشمه خلاقیت واقعی) میرود؟ كدام تجربه های فردی، هنرمندانه تعمیم یافته و بصورت تجربه عمومی درآمده كه سرانجام فریاد گر "درد های مشترك خلق" ایران باشد؟
و اگر مسئولانه و شرافتمندانه است كه شعر امروز باید "دار" باشد، كدام شاعر خاین یا حاكم جنایتكار بر "دار شعر" این مجموعه "آونگ" شده است؟ (۲۰) اگر هیچ، پس "وجود آن اثر ندارد، بود نبودش فرقی ندارد" چونكه "آنرا به جای دار نمیشد بكار برد." (۲۱)
اراجیفی كه بعنوان هنر و شعر "حجمی"، "مدرن"، "موج نو" و غیره (كه اخوان آنها را ساده و بدرستی "كثافتكاریها" نامیده) عرضه میشوند، پریشان نامههایی اند كه به مجرد پریدن از دست گویندگان علیل و غیرمسئول آنها، با رگبار بی امان هنر و "شعری كه زندگیست" سوراخ سوراخ شده و در كوتاه زمانی باد و باران هم لكهاشرا از روی زمین میزداید.
۳) در "میلاد" فراوان تمثیل و سمبول آمده كه راستش معنی سطور زیادی در آنرا نتوانستیم بفهمیم. چرا؟ به دلیل نداشتن به اصطلاح فرهنگ شعری؟ شاید. ولی حقیقت اینست كه به زبان اسماعیل خویی "شعر خوب، مثل دیدن عریان است." شعر خوب، شعری است كه آئینهی بیغبار رنجو
آرزو وپیروزی، پیكار وسلحشوریمردم بشماررود، هرچند بمنظور عقیم گذاردن قیچی سانسور در روزگار سیاه و پلیسی با هزار استعاره همراه باشد، شتابان راهش را پوئیده و خود را سریع و سهل برزبان خلق جاری میسازد. مهم اینست كه برپایه ضرورت از سمبولها و تشبیهات باید بجا، با قدرت، دقت و هوشمندی استفاده شود كه بدینترتیب انتخاب آنها در شعر نه زوركی، تصنعی و بیقواره بلكه بصورت جز لاینفك ذات شعر در میاید. آیا میتوان بطور مثال ازیك شعر شاملو سمبولی را تعویض كرد بدون آنكه بر نفوذ، غنا، صلابت و زیبایی آن لطمهای وارد آید؟
بنابرین همانطوریكه بكار گرفتن سمبول های معین و ضروری بر عمق و سنگینی شعر خواهد افزود، یاوه سرایی و چیدن كلماتی عجیب و بیربط در كنار هم را اصلا نمیتوان شعر پنداشت كه بعد به فكر تحلیل و درك آن بود. اراجیفی كه بعنوان هنر و شعر "حجمی"، "مدرن"، "موج نو" و غیره (كه اخوان آنها را ساده و بدرستی "كثافتكاریها" نامیده) (۲۲) عرضه میشوند، پریشان نامههایی اند كه به مجرد پریدن از دست گویندگان علیل و غیرمسئول آنها، با رگبار بی امان هنر و "شعری كه زندگیست" سوراخ سوراخ شده و در كوتاه زمانی باد و باران هم لكهاشرا از روی زمین میزداید. كدام "شعر" هایی ازینگونه توانسته مدتی قابل اعتنا عمر كنند؟
چنانچه گفتیم شاعر بر مقتضای سیطره اختناق و جو خونین تفتیش عقاید میتواند و ناگزیر باید به استعاره و سمبول پناه برد كه نتیجه بهر حال رسیدن شعر بدست مردم یعنی موفقیت در انجام وظیفهاش میشود. اما اگر اینكار سوای آن ضرورت و تنها به قصد "مغلق ساختن"، "سرودن برای اعصار بعدی"، و "فیلسوف" نمایی و تشخصیابی های منفور ازین قبیل باشد آنگاه دیگر براستی معنی شعر در
"بطن" شاعر گیر كرده و در همان مقام ترشیده و باد شده و فنا مییابد.
در ایران بدون تردید نمیتوان جز سربسته سخن گفت. اما در خارج ایران در اروپا و امریكا بعنوان پناهنده چه؟ در آنجا كدام ضرورت، مشكل و ملاحظه ایست كه نگذارد و نباید شمشیر جوهر دار شعر را همانطور كه هست بدون پوشاندنش حتی در نیام، بیرحم و با نیروی تمام بر فرق دشمن فرود آورد؟
خواهر، ما به یقین خیلی اندك و ناقص میدانیم اما خودت حتما به حد كافی آگاهی كه مثلا م. آزرم و اسماعیل خویی كه هردو در خارج بسر میبرند، اشعار زیادی به سبك كلاسیك سروده اند تا
پیام شان تودهگیرتر شود. شعور و احساس و سواد و ظرفیتش كه وجود داشت دیگر شعر خوب، قدیم و نو ندارد و درهر قالبی كه قرار گیرد خوندار و برانگیزنده خواهد بود (۲۳) لیكن با بیمایگی با افاده های "داداییگری" و "پوچگرایی"ها هیچ كاری نمیتوان از پیش برد. نمیتوان با چشمبندی، مردم را از دیدن ماهیت زرد و ارتجاعی پدیده باز داشت.
بالاخره، این گفتار مهدی اخوان ثالث قابل تامل است:
"ده سال میگذرد و شما هیچ اثر تازهای را كه دارای ارزشی باشد در شعر و ادب و هنر نمیبینید. چون كه مردان و زنان حقیقی هرگز كسانی نیستند كه بتوانند فساد را تحمل كنند، فساد بزرگترین دشمن هنر است. به محض اینكه هنرمندی به فساد تن داد. راه داد، امكان ظهور در كار خود داد، باید در انتظار ضایع شدن كار خود هم بماند. چرا كه دیگر آن هنر از جان و جمال معنوی خالی میشود." (۲۴)
منظور اخوان فقید از فساد چیست؟ گردن نهادن، منفعل ماندن یا بطور بایسته مبارزه نكردن علیه رژیمی قرون وسطایی و تبهكار كه دهسال است بر مردم ایران سنگینی میكند؟
باری، زهرا جان بگذار سخن را با كلامی از ولتر پایان بخشیم:
"آنچه را تو میگویی تائید نمیكنم، اما تا پای مرگ از حقت برای گفتن آن دفاع میكنم."
توضیحات
|